مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند -رهبر معظم انقلاب   
۱۳۹۷ سه شنبه ۲۷ شهريور -اِثَّلاثا ٧ محرم ١٤٤٠ - Tuesday September 2018
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
  بازدید ها :  552   بازدید    تاریخ درج مطلب  10/8/1395    
 
 
حوادث کوفه از قيام مسلم تا شهادت

قيام مسلم و محاصرۀ كاخ ابن زياد

پس از اینکه خبر مخفیگاه مسلم به ابن زیاد رسید او هانی را طلبید و از او خواست تا مسلم بن عقیل را تحویل دهد اما هانی امتناع نمود پس او را زندانی نمود.

چون خبر هانى به جانب مسلم رسيد، امر كرد كه در ميان اصحاب خود ندا كنند كه بيرون آييد از براى قتال. بى‌وفايان كوفه چون صداى منادى را شنيدند و در خانۀ هانى جمع شدند. مسلم بيرون آمد براى هر قبيله علمى ترتيب داد. در اندك وقتى مسجد و بازار پر شد از اصحاب او و كار بر ابن زياد تنگ شد و زياده از پنجاه نفر در دار الأماره با او نبودند و بعضى از ياوران او كه بيرون بودند راهى نمى‌يافتند كه به نزد او روند، پس اصحاب مسلم قصر الأماره را در ميان گرفتند و سنگ مى‌افكندند و بر ابن زياد و مادرش دشنام مى‌دادند.

منتهی الآمال، جلد دوم، صفحه 726

 

نقشۀ ابن زياد براى شكستن محاصره و خيانت اشراف:

ابن زياد چون شورش كوفيان را ديد كثير بن شهاب را به نزد خود طلبيد و گفت: تو را در قبيلۀ مذحج دوستان بسيار است. از دار الأماره بيرون شو، با هر كه تو را اطاعت نمايد از مذحج، مردم را از عقوبت يزيد و سوء عاقبت حرب شديد بترسانيد و در معاونت مسلم ايشان را سست گردانيد، و محمّد بن اشعث را فرستاد كه دوستان خود را از قبيله كنده در نزد خود جمع كند و رايت امان بگشايد و ندا كند كه هر كه در تحت اين رايت در آيد به جان و مال و عرض در امان باشد. و هم چنين قعقاع ذهلى و شبث بن ربعى و حجّار بن الجبر و شمر بن ذى الجوشن را براى فريب دادن آن بى‌وفايان غدّار بيرون فرستاد. پس محمّد بن اشعث علمى بلند كرد و جمعى برگرد آن جمع شدند و آن گروه ديگر به وساوس شيطانى مردم را از موافقت مسلم پشيمان مى‌كردند و جمعيّت ايشان را به تفرّق مبدّل مى‌گردانيدند تا آن كه گروه بسيار از آن غدّاران را گرد آوردند و از راه عقب قصر به دار الأماره در آمدند و چون ابن زياد كثرتى در اتباع خود مشاهده كرد، علمى براى شبث بن ربعى ترتيب داد و او را با گروهى از منافقان بيرون فرستاد و اشراف كوفه و بزرگان قبايل را امر كرد كه بر بام قصر برآمده و اتباع مسلم را ندا كردند كه اى گروه! بر خود رحم كنيد و پراكنده شويد كه اينك لشكرهاى شام مى‌رسند و شما را تاب ايشان نيست و اگر اطاعت كنيد، امير متعهّد شده است كه عذر شما را از يزيد بخواهد و عطاهاى شما را مضاعف گرداند و سوگند ياد كرده است كه اگر متفرّق نشويد، چون لشكرهاى شام برسند مردان شما را به قتل آوردند و بى‌گناه را به جاى گناهكار بكشند و زنان و فرزندان شما بر اهل شام قسمت شود. و كثير بن شهاب و اشرافى كه با ابن زياد بودند نيز از اين نحو كلمات مردم را تخويف و انذار مى‌دادند تا آن كه نزديك شد غروب آفتاب، مردم كوفه را اين سخنان وحشت‌آميز دهشت دهشت‌انگيز شد بناى نفاق و تفرق نهادند. منتهی الآمال، جلد دوم، صفحه 728

 

متفرّق شدن كوفيان بى ‌وفا از دور مسلم بن عقيل(ره):

 ابو مخنف از يونس بن اسحاق روايت كرده و او از عبّاس جدلى كه گفت: ما چهار هزار نفر بوديم كه با مسلم بن عقيل براى دفع ابن زياد خروج كرديم. هنوز به قصر الأماره نرسيده بوديم كه سى صد نفر شديم. يعنى به اين نحو مردم از دور مسلم متفرق شدند. و بالجمله، مردم كوفه پيوسته از دور مسلم پراكنده مى‌شدند و كار به جايى رسيد كه زنها مى‌آمدند و دست فرزندان يا برادران خويش را گرفته و به خانه مى‌بردند و مردان مى‌آمدند و فرزندان خود را مى‌گفتند كه سر خويش گيريد و پى كار خود رويد كه چون فردا لشكر شام رسد ما تاب ايشان نياوريم، پس پيوسته مردم، از دور مسلم پراكنده شدند تا آن كه وقت نماز شد و مسلم نماز مغرب را در مسجد ادا كرد، در حالتى كه از آن جماعت انبوه با او باقى نمانده بود جز سى نفر، مسلم چون اين نحو بى‌وفايى از كوفيان ديد، خواست از مسجد بيرون آيد، هنوز به باب كنده نرسيده بود كه در مرافقت او زياده از ده كس موافقت نداشت، چون پاى از در كنده بيرون نهاد هيچ كس با او نبود و يك تنه ماند، پس آن غريب مظلوم نگاه كرد يك نفر نديد كه او را به جايى دلالت كند يا او را به منزل خود برد يا او را یاری كند اگر دشمنى قصد او نمايد. منتهی الآمال، جلد دوم، صفحه 729

 

 مسلم (رحمه اللّه) در خانۀ طوعه:

پس متحيّرانه در كوچه‌هاى كوفه مى‌گرديد و نمى‌دانست كه كجا برود تا آن كه عبور او به خانه‌هاى بنى بجيله از جماعت كنده افتاد. چون پارۀ راه رفت به در خانۀ طوعه رسيد و او كنيز اشعث بن قيس بود كه او را آزاد كرده بود و زوجۀ اسيد حضرمى گشته بود و از او پسرى به هم رسانيده بود، و چون پسرش به خانه نيامده بود طوعه بر در خانه به انتظار او ايستاده بود، جناب مسلم چون او را ديد نزديك او تشريف برد و سلام كرد. طوعه، جواب سلام گفت. پس مسلم فرمود: يا امة اللّه! اسقنى ماء.

طوعه جام آبى براى آن جناب آورد، مسلم شب را در خانه طوعه به صبح رسانید و صبحگاه مخفیگاه او توسط پسرش بلال به ابن زیاد اطلاع داده شد. منتهی الآمال، جلد دوم، صفحه 730

 

مبارزه مسلم(عليه الرحمه) با كوفيان:

 علاّمۀ مجلسى (ره) در جلاء فرمود كه: چون مسلم صداى پاى اسبان را شنيد، دانست كه به طلب او آمده‌اند، گفت: انّا للّه و انّا اليه راجعون و شمشير خود را برداشت و از خانه بيرون آمد. چون نظرش بر ايشان افتاد، شمشير خود را كشيد و بر ايشان حمله آورد و جمعى از ايشان را بر خاك هلاك افكند و به هر طرف كه رو مى‌آورد از پيش او مى‌گريختند تا آن كه بكر بن حمران ضربتى بر روى مكرم او زد و لب بالا و دندان او را افكند. و باز آن شير خدا به هر سو كه رو مى‌آورد كسى در برابر او نمى‌ايستاد. چون از محاربۀ او عاجز شدند بر بامها بر آمدند و سنگ و چوب بر او مى‌زدند و آتش بر نى مى‌زدند و بر سر آن سرور مى‌انداختند، چون آن سيّد مظلوم آن حالت را مشاهده نمود و از حيات خود نااميد گرديد شمشير كشيد و بر آن كافران حمله كرد و جمعى را از پا در آورد.

در برخی از نقلها آمده است اشعث چون دید نمی توان به او دست یافت به او عرض امان کرد و پس از دو بار عرض امان مسلم (علیه رحمه) که دیگر قوت جنگ نداشت پذیرفت. و به روايت سيّد ابن طاووس: هر چند امان بر او عرض كردند قبول نكرده در مقاتلۀ اعدا اهتمام مى‌نمود تا آن كه جراحت بسيار يافت. كافران هجوم آوردند و او را دستگير كردند و به دارالاماره نزد ابن زیاد بردند. منتهی الآمال، جلد دوم، صفحه 734-735

 

وصيّت مسلم:

 پس مسلم فرمود: چون مرا خواهى كشت بگذار كه يكى از حاضرين را وصىّ خود كنم كه به وصيّتهاى من عمل نمايد. گفت: مهلت دادم تو را تا وصيّت كنى. پس مسلم در ميان اهل مجلس رو به عمر بن سعد كرده گفت: ميان من و تو قرابت و خويشى است. من به تو حاجتى دارم، مى‌خواهم وصيّت مرا قبول كنى. آن ملعون براى خوش آمد ابن زياد گوش به سخن مسلم نداد. عبيد اللّه گفت: اى بى‌حميّت از مسلم اين وصيّت قبول كن. عمر چون از ابن زياد دستور يافت دست مسلم گرفت به كنار قصر برد. مسلم گفت: وصيّت‌هاى من آن است كه: اوّلا من در اين شهر هفت صد درهم قرض دارم شمشير و زره مرا بفروش و قرض مرا ادا كن. «٢»دوّم آن كه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زياد رخصت بطلبى و دفن نمايى. سيّم آن كه به حضرت امام حسين عليه السّلام بنويسى كه به اين جانب نيايد چون كه من نوشته ‌ام كه مردم كوفه با آن حضرت‌اند و گمان مى‌كنم كه به اين سبب آن حضرت به طرف كوفه مى‌آيد، پس عمر سعد تمام وصيّتهاى مسلم را براى ابن زياد نقل كرد.

پس ابن زياد رو به مسلم كرد و به بعضى كلمات جسارت‌آميز با آن حضرت خطاب كرد. مسلم هم با كمال قوّت قلب جواب او را مى‌داد و سخنان بسيار در ميان ايشان گذاشت تا آخر الأمر ابن زياد-عليه اللعنة-ولد الزّنا ناسزا به او و حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام و عقيل گفت، پس بكر بن حمران را طلبيد و اين ملعون را مسلم ضربتى بر سرش زده بود، پس او را امر كرد كه مسلم را ببر به بام قصر و او را گردن بزن. منتهی الآمال، جلد ٢، صفحه 738-739

 

شهادت مسلم (رحمة اللّه(:

 پس بكر بن حمران لعين دست آن سلالۀ اخيار را گرفت و بر بام قصر برد و در اثناى راه زبان آن مقرّب درگاه به حمد و ثناء و تكبير و تهليل و تسبيح و استغفار و صلوات بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جارى بود و با حقّ تعالى مناجات مى‌كرد و عرضه مى‌داشت كه بار الها! تو حكم كن ميان ما و ميان اين گروهى كه ما را فريب دادند و دروغ گفتند و دست از يارى ما برداشتند.

پس بكر بن حمران-لعنة اللّه عليه-آن مظلوم را در موضعى از بام قصر كه مشرف بر كفشگران بود برد و سر مباركش را از تن جدا كرد و آن سر نازنين به زمين افتاد. پس بدن شريفش را دنبال سر از بام به زير افكند و خود ترسان و لرزان به نزد عبيد اللّه شتافت. آن ملعون پرسيد كه: سبب تغيير حال تو چيست؟ گفت: در وقت قتل مسلم مرد سياه مهيبى را ديدم در برابر من ايستاده بود و انگشت خويش را به دندان مى‌گزيد و من چندان از او هول و ترس برداشتم كه تا به حال چنين نترسيده بودم. آن شقى گفت: چون مى‌خواستى به خلاف عادت كار كنى، دهشت بر تو مستولى گرديده و خيال در نظر تو صورت بسته.

و خروج مسلم در روز سه شنبه هشتم ماه ذى الحجّه بود و شهادت او در روز چهار شنبه نهم كه روز عرفه باشد واقع شد. منتهی الآمال، جلد دوم، صفحه 740-739

 

کشته شدن هانی:

ابن زياد هانى را براى كشتن طلبيد و هر چند محمد بن اشعث و ديگران براى او شفاعت كردند سودى نبخشيد، پس فرمان داد هانى را به بازار برند و در مكانى كه گوسفندان را به بيع و شرا در مى‌آوردند گردن زنند. پس هانى را كتف بسته از دار الأماره بيرون آوردند و او فرياد بر مى‌داشت كه: وا مذحجاه! و لا مذحج لى اليوم يا مذحجاه! و اين مذحج.

در مروج الذّهب مسعودى است كه تشخّص و اعيانيّت هانى چندان بود كه چهار هزار مرد زره‌پوش با او سوار مى‌شد و هشت هزار پيادۀ فرمان‌پذير داشت و چون احلاف يعنى هم عهدان و هم سوگندان خود را از قبيلۀ كنده و ديگر قبايل دعوت مى‌كرد سى هزار مرد زره‌پوش او را اجابت مى‌نمودند. اين هنگام كه او را به جانب بازار براى كشتن مى‌بردند چندان كه صيحه مى‌زد و مشايخ قبايل را به نام ياد مى‌كرد و وا مذحجاه مى‌گفت هيچ كس او را پاسخ نداد.  منتهی الآمال، جلد دوم، صفحه 740 -742

 

فرستادن سر مسلم بن عقیل(رحمه الله) نزد یزید:

پس ابن زياد سر مسلم را به نزد يزيد فرستاد و نامه به يزيد نوشت و احوال مسلم و هانى را در آن درج كرد. چون نامه و سرها به يزيد رسيد، شاد شد و امر كرد تا سر مسلم و هانى را بر دروازۀ دمشق آويختند، و جواب نامۀ عبيد اللّه را نوشت و افعال او را ستايش كرد و او را نوازش بسيار نمود و نوشت كه: شنيده‌ام حسين(ع) متوجّه عراق گرديده است بايد كه راه ها را ضبط نمايى و در ظفر يافتن به او سعى بليغ به عمل آورى و به تهمت و گمان مردم را به قتل رسانى و آن چه هر روز سانح مى‌شود براى من بنويسى. و السّلام. منتهی الآمال، جلد دوم، صفحه 743..

منبع: سایت امام حسین(ع)

 

اين مقاله تا چه اندازه براي شما مفيد بوده است؟

 12345 
ضعيفعالي
توضیحات شما . (اختياري)

ميانگين آرا :0.0 از 5 امتياز است.


12345
0 : تعداد کل آرا ارسال شده
-1 97525 -1 -1

تاریخ سیاسی
ایران
جهان
  
 
ارسال به دوستان


در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse