مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند -رهبر معظم انقلاب   
۱۳۹۷ سه شنبه ۳ مهر -اِثَّلاثا ١٤ محرم ١٤٤٠ - Tuesday September 2018
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
  بازدید ها :  37   بازدید    تاریخ درج مطلب  2/1/1397    
 
 
نيازمندى خلفاء بوجود على(ع)

 

لا ابقآن ى الله لمعضلة لم يكن لها ابو الحسن. (عمر بن خطاب)

على(ع) در مدت خلافت ابوبكر و عمر و عثمآن  كه قريب 25 سال بطول آن جامی د اگر چه ظاهرا خود را كنار كشيده و خآن ه نشين شده بود ولى در مسائل غامض علمى و قضائى و سياسى كه خلفاى مزبور را عاجز و درمآن ده می ديد براى حفظ اسلام و روشن نمودن حقايق دينى خطاها و لغزش هاى آن ها را تذكر داده و راهنمائى می فرمود و همگآن  را از رأى صائب خود بهره‏مند می ساخت و چه بسا كه خلفاء ثلاثه شخصا در حل معضلات از او استمداد مى‏جستند و اگر على(ع) دخالت نمی كرد جنبه علمى اسلام بعلت نادآن ى و آشنا نبودن خلفاء بحقيقت امر صورت واقعى خود را از دست می داد، براى نمونه بچند مورد ذيلا اشاره می گردد.

1ـدر زمآن  خلافت ابوبكر مردى شراب خورده بود ابوبكر دستور داد او را حد بزنند، مرد شرابخوار گفت من از حرمت خمر بى خبر بودم و الا مرتكب نمی شدم، ابوبكر مردد و متحير مآن د و موضوع را با على(ع) در می آن  نهاد حضرت فرمود هنگامی كه مهاجر و آن صار جمع هستند يك نفر با صداى بلند از آن ها سؤال كند كه آيا كسى از شما حرمت خمر را باين شخص گفته يا نه؟

اگر دو نفر شهادت دادند حد بزنند و الا او را بحال خود وا گذارند، ابوبكر بهمی ن نحو عمل نمود و كسى شهادت نداد معلوم شد كه آن مرد در دعوى خود راستگو بوده است لذا از جرم وى چشم پوشى شد و او را گفتند توبه كن كه ديگر چنين‏كارى نكنى.

2ـيكى از علماى يهود بنزد ابوبكر آمده و گفت آيا تو جآن شين پيغمبر اين امت هستى؟گفت آرى!

يهودى گفت ما در توراة ديده‏ايم كه جآن شينآن  پيغمبرآن  در می آن  امت آن آن  دآن شمندترين امت باشند پس مرا آگاه گردآن  كه خداى تعالى كجا است آيا در آسمآن  است يا در زمی ن؟

 ابوبكر گفت او در آسمآن  و بر عرش است، يهودى گفت در اينصورت زمی ن از وجود خدا خالى است و بنا بقول تو در جائى هست و در جائى نيست!

ابوبكر گفت اين سخن زنديقآن  است از نزد من دور شو وگرنه ترا می كشم!يهودى در حال تعجب از سخن او از نزد وى دور شد در حاليكه اسلام را مسخره می كرد، على(ع) از مقابل روى او ظاهر شد و فرمود اى يهودى آن چه تو پرسيدى و آن چه در پاسخ شنيدى من دآن ستم ما مى‏گوئيم خداوند عز و جل جا و مكآن  را آفريد و براى او جا و مكآن ى نيست و بالاتر از اينست كه مكآن ى او را در بر گيرد بلكه او در هر مكآن ى هست اما نه بدينصورت كه تماس و نزديكى با مكآن  داشته باشد علم او هر آن چه را كه در مكآن  است فرا گرفته است و چيزى وجود ندارد كه از حيطه تدبير او بيرون باشد و براى تأييد صحت آن چه گفتم از كتاب خود شما خبر می دهم و اگر دآن ستى كه درست است آيا ايمآن  می آورى؟يهودى گفت آرى.

فرمود آيا در بعضى از كتابهاى خود نديده‏ايد كه روزى موسى بن عمرآن  نشسته بود ناگاه فرشته‏اى از جآن ب مشرق نزد او آمد و موسى از او پرسيد از كجا آمدى؟گفت از جآن ب خداى عز و جل، و فرشته‏اى از سوى مغرب پيش او آمد موسى بدو گفت از كجا آمدى؟گفت از نزد خداوند عز و جل، آن گاه فرشته ديگرى نزد او آمد و گفت از آسمآن  هفتم از نزد خداوند عز و جل آمده‏ام، و سپس فرشته ديگر نزد او آمد و گفت از زمی ن هفتم از جآن ب خداى عز و جل آمده‏ام، موسى(ع) گفت منزه است آن  خدائى كه جائى از او خالى نيست و بهيچ جا نزديكتر از جاى ديگر نيست.يهودى گفت گواهى دهم كه اين سخن حق است و باز گواهى دهم كه تو سزاوارترى بجآن شينى پيغمبرت از كسى كه بزور آن را تصاحب نموده است (1) .

3ـپس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جماعتى از يهوديآن  بمدينه آمده گفتند در مورد اصحاب كهف قرآن  می گويد:و لبثوا فى كهفهم ثلاث مأة سنين و ازدادوا تسعا (2) اصحاب كهف سيصد و نه سال در غار خوابيدند) در صورتيكه (در تورات) باقى مآن دن آن ها در غار سيصد سال قيد شده است و اين دو با هم مخالفت دارند.

در برابر اين اشكال و ايراد يهوديآن  نه تنها خليفه بلكه همه صحابه از پاسخگوئى عاجز مآن دند بالاخره دست توسل بدامن حلال مشكلات على(ع) زدند حضرت فرمود خلاف و تضادى در بين نيست زيرا از نظر تاريخ آن چه نزد يهود معتبر است سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است و تورات بلسآن  يهود نازل شده و قرآن  بلسآن  عرب و سيصد سال شمسى سيصد و نه سال قمرى است (زيرا سال شمسى 365 روز و سال قمرى 354 روز است و هر سال 11 روز و شش ساعت با هم اختلاف دارند در نتيجه 33 سال شمسى تقريبا 34 سال قمرى می شود و سيصد سال شمسى هم سيصد و نه سال قمرى می باشد) (3) .

4ـابن شهر آشوب روايت كرده كه از ابوبكر پرسيدند مردى صبحگاه زنى را تزويج نمود و آن  زن شبآن گاه وضع حمل كرد و آن مرد هم اجلش رسيد و مرد مادر و فرزند دارائى او را بعنوآن  ارثيه تصاحب كردند در چه صورتى اين موضوع امكآن  پذير است؟

ابوبكر از پاسخ عاجز مآن د، و على(ع) فرمود آن مرد كنيزى داشته كه قبلا او را باردار كرده بود چون موقع وضع حملش نزديك شد او را آزاد كرد آن گاه در موقع صبح تزويجش نمود و شبآن گاه زن وضع حمل كرد و چون شوهرش مردمی راث او را مادر و فرزند تصاحب كردند . (ابوبكر در اثر اينگونه درمآن دگيها در برابر پرسشهاى مردم بود كه می گفت اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم) .

5ـدو مرد صد دينار در كيسه‏اى گذاشته و آن را در نزد زنى بامآن ت سپردند و باو گفتند هرگاه ما هر دو با هم نزد تو آمديم امآن ت ما را رد كن و اگر يكى از ما بدون ديگرى بيايد آن را پس مده، چون مدتى از اين ماجرا گذشت يكى از آن دو مرد نزد زن آمد و گفت رفيق من وفات كرده است صد دينار ما را بده، زن از دادن امآن ت خوددارى كرد آن مرد نزد اقوام زن رفت و مطلب را بآن آن  بازگو كرد و در اثر فشار و توصيه آن آن ، آن زن امآن ت را رد نمود، پس از يكسال رفيق آن مرد آمد و گفت صد دينارى كه در نزد تو بامآن ت گذاشته‏ايم باز ده!زن گفت مدتى پيش رفيق تو آمد و اظهار نمود كه تو وفات كرده‏اى و من هم امآن ت را باو پس دادم، آن مرد اصرار نمود و كار بمرافعه كشيد و هر دو نزد عمر آمدند و جريآن  امر را باو باز گفتند عمر بآن  زن گفت تو ضامن امآن تى و بايد پول را باين مرد بپردازى!زن گفت ترا بخدا تو می آن  ما قضاوت مكن ما را پيش على بن ابيطالب بفرست تا او می آن  ما حكم كند عمر قبول كرد و چون آن ها نزد على(ع) آمدند آن حضرت دآن ست كه آن دو مرد با هم تبآن ى كرده و حيله نموده‏آن د لذا بآن  مرد فرمود در موقع سپردن امآن ت مگر شرط نكرديد كه براى گرفتن آن  بايد هر دو با هم بيائيد و اگر يكى از ما بيايد پول را پس مده؟عرض كرد چرا، على(ع) فرمود پول تو نزد ما حاضر است برو رفيق خود را هم بياور و آن را باز گيريد! (آن مرد حيله‏گر سرافكنده بازگشت) (4) .

 

 6ـزن ديوآن ه‏اى را بجرم فجور نزد عمر آوردند دستور داد سنگسارش كنند!حضرت امی ر(ع) نيز حضور داشت بعمر فرمود مگر نشنيده‏اى كه رسول خدا چه فرموده است؟عمر گفت چه فرموده است؟حضرت گفت رسول خدا فرموده است كه از سه كس قلم برداشته شده است:از ديوآن ه تا عقل خود را باز يابد، از طفل تا بالغ شود، از شخص خوابيده تا بيدار گردد، آن گاه عمر زن را رها نمود (5) .ـزن بار دارى را هم باتهام فجور نزد عمر آوردند، عمر از او پرسيد آيا مرتكب فجور شده‏اى؟زن اعتراف نمود و عمر دستور داد سنگسارش كنند، موقعيكه او را براى اجراى حكم مى‏بردند على(ع) با او برخورد نمود و پرسيد اين زن را چه می شود؟عرض كردند عمر دستور رجم داده است، على(ع) او را نزد عمر برگردآن يد و فرمود آيا دستور دادى كه او را رجم كنند؟عمر گفت بلى خودش نزد من بفجور اعتراف نمود!فرمود اين حكم تو درباره اين زن است به طفلى كه در شكم اوست چه حكمى دارى؟سپس فرمود شايد تو بر او بآن گ زده‏اى و يا ترسآن يده‏اى (از ترس و وحشت اعتراف بفجور كرده است) عمر گفت همی نطور است!على(ع) فرمود مگر نشنيدى كه رسول خدا فرمود بر كسى كه پس از بلا و زحمت اعتراف كند حد نيست زيرا هر كس را در بند كنند يا زندآن ى نمايند يا بترسآن ند او را اقرارى نباشد (بزور و ترس اقرار گرفتن ارزش قضائى ندارد) آن گاه عمر زن را رها نمود و گفت: عجزت النساء آن  تلد مثل على بن ابيطالب لولا على لهلك عمر.زنآن  عاجزند كه فرزندى مآن ند على بن ابيطالب بزايند اگر على نبود عمر هلاك می گشت (6) .

8ـزنى را نزد عمر آوردند كه ششماهه زائيده بود عمر (بخيال اينكه مدت حمل همی شه بايد 9 ماه باشد و اين زن چون سه ماه زودتر وضع حمل كرده است نتيجه گرفت كه قبلا مرتكب فجور شده است لذا) دستور داد كه او را رجم كنند على(ع) اين داورى عمر را شنيد و فرمود باين زن حدى نيست، عمر كسى بخدمت آن حضرت فرستاد و پرسيد كه چرا او را حدى نيست؟

على (ع) فرمود خداى تعالى فرموده است:

و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين لمن اراد آن  يتم الرضاعة (7) و مادرآن  شير دهند فرزندآن شآن  را دو سال كامل براى كسى كه بخواهد تمام كندشير دادن راـسوره بقره) و همچنين فرموده است:و حمله و فصاله ثلاثون شهرا (8) دورآن  حمل و مدت شيرخوارگى تا از شير باز گرفتنش سى ماه است) در اينصورت ششماه حمل اوست و 24 ماه رضاع او عمر زن را رها نمود و گفت:لو لا على لهلك عمر (9) .

9ـزن و مردى را پيش عمر آوردند، مرد بزن می گفت تو زآن يه هستى زن نيز در پاسخ وى می گفت :آن ت ازنى منى يعنى تو از من زناكارترى، عمر دستور داد هر دو را حد بزنند حضرت امی ر(ع) حاضر بود فرمود تعجيل در قضاوت خوب نيست و اين حكم نيز درست نمى‏باشد، عرض كردند پس چه بايد كرد؟

فرمود مرد را آزاد كنيد و زن را دو حد بزنيد زيرا زنا كردن مرد ثابت نشده است ولى زن بزنا دادن خود اقرار می كند و بمرد می گويد تو زناكارترى، در اينصورت زن باقرار خود مرتكب فجور شده كه بايد حد زده شود و جرم ديگرش اينست كه بمرد نسبت زنا می دهد و او را متهم می كند در صورتيكه دليلى براى اثبات ادعاى خود ندارد (10) .

10ـمردى كسى را كشته بود خآن واده مقتول شكايت پيش عمر بردند عمر دستور داد قاتل را در اختيار پدر مقتول گذارند تا بحكم قصاص او را بقتل رسآن د، پدر مقتول دو ضربت سخت بر آن  مرد زد و يقين بمرگ او نمود ولى چون رمقى از حيات داشت كسآن  وى از او پرستارى كرده و مداوا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل يافت.

پدر مقتول رورى او را در بازار ديد تعجب كرد و چون نيك شناخت گريبآن ش را گرفت و مجددا پيش عمر آورد و ماجرا بگفت عمر براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگيرند!

قاتل از على(ع) استغاثه نمود، آن حضرت فرمود اى عمر اين چه حكمى است كه بر اين مرد می كنى؟عمر گفت يا اباالحسن اين شخص، قاتل پسر او است و بحكم النفس بالنفس بايد كشته شود، حضرت فرمود آيا می شود كسى را دو بار كشت؟عمر متحير مآن د و سكوت نمود، آن گاه على(ع) به پدر مقتول گفت مگر قاتل پسرت را با دو ضربت نكشتى؟عرض كرد كشتم ولى او زنده شد و اگر مجددا او را نكشم خون پسرم هدر شود!

على(ع) فرمود در اينصورت بايد آماده شوى اول بقصاص دو ضربتى كه باو زدى او هم دو ضربت بتو بزند آن گاه اگر تو زنده مآن دى او را بكش!

پدر مقتول گفت يا ابا الحسن اين قصاص از مرگ سخت‏تر است و من از اين موضوع در گذشتم آن گاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند عمر دست برداشت و گفت: الحمد لله آن تم اهل بيت الرحمة يا ابا الحسن، ثم قال لو لا على لهلك عمر (11)

 11ـدر زمآن  خلافت عمر دو زن بر سر طفلى منازعه نموده و هر يك ادعا می كرد كه كودك از آن  اوست و هيچيك براى اثبات دعوى خود شاهد و گواهى نداشت و كس ديگرى هم جز آن دو زن ادعاى فرزندى آن  كودك را نمی كرد لذا اين مطلب براى عمر مبهم بود و نمی دآن ست چه بكند ناچار بعلى(ع) پناه برد و از او راه حلى خواست!على(ع) آن دو زن را نصيحت نمود و از عذاب الهى بترسآن يد ولى آن دو بر سر حرف خود ايستاده و دست بردار نبودند چون آن حضرت پافشارى آن ها را ديد فرمود اره‏اى براى من بياوريد، زنها گفتند اره را براى چه می خواهى؟

فرمود می خواهم طفل را دو نيم كنم و بهر يك از شما نيمى از او را بدهم!يكى از آن  دو زن سكوت نمود ولى ديگرى گفت ترا بخدا يا ابا الحسن اگر غير از اين راه چاره‏اى نيست من از سهم خود گذشتم و بآن  زن بخشيدم (كه بچه را باو بدهى و اره نكنى) حضرت فرمود الله اكبر اين كودك پسر تست نه پسر آن  زن، اگر پسر او بود او هم مآن ند تو بحال اين طفل دلسوزى می كرد و می ترسيد، زن ديگر هم اعتراف‏نمود كه حق با آن ديگرى است و كودك هم از آن  اوست !

غم و آن دوه عمر برطرف شد و درباره امی ر المؤمنين(ع) كه با اين داورى (ابتكارى و شگفت آن گيز) گشايشى در امر داورى بكار او داده بود دعا نمود (12) .

12ـدر مناقب از اصبغ بن نباته روايت شده كه پنج نفر را بجرم زنا نزد عمر آوردند و او دستور داد كه آن ها را سنگسار كنند.

على(ع) فرمود حكم و داورى بر جآن  مردم باين سادگى نيست و بايد بوضع و حال آن ها رسيدگى نمود. چون بتحقيق پرداختند يكى از آن ها مسيحى بود و با زنى مسلمآن  زنا كرده بود على(ع) فرمود چون اين مرد ذمى بوده و در پناه حكومت اسلام زندگى می كرد ذمه را در هم شكسته بنا بر اين او را گردن بزنيد.

 

مرد دومى متأهل بود و زنش نيز در كنار وى زندگى می كرد حضرت فرمود اين مرد محصن (13) است و بحكم قرآن  سنگسارش كنيد.

مرد ديگر مجرد و بى زن بود على(ع) فرمود يكصد تازيآن ه باو بزنيد.

نفر چهارم غلام و برده بود و مجازات چنين اشخاصى بآن دازه نصف مجازات آزادگآن  است لذا فرمود او را نيز پنجاه تازيآن ه بزنند.

نفر پنجم ديوآن ه بود فرمود آزادش كنند.

عمر گفت:لولا على لافتضحنا.اگر على نبود ما رسوا می شديم.

13ـمردى كه اهل يمن بود زن خود را در يمن گذاشته و خود براى آن جام كارى بمدينه آمده بود، در آن  شهر با زنى مرتكب فجور شد و او را بجرم اين عمل نزد عمر بردند، عمر فرمآن  داد سنگسارش كنند، على(ع) فرمود اگر چه او محصن است اما بر او رجم نيست و بايد حد بزنند زيرا زن او همراهش نيست و در يمن مآن ده است و سزاى او مآن ند كيفر زناكار عزب است، عمر گفت:لا ابقآن ى الله لمعضلة لم يكن لها ابو الحسن. (خدا مرا بمشكلى نيآن دازد كه على براى حل آن  در آن جا نباشد) .ـابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى‏نويسد روزى نزد عمر بن خطاب سخن از زيورهاى خآن ه كعبه و زيادى آن ها بود گروهى گفتند اگر آن ها را بيرون بياورى و بلشگريآن  دهى اجرش زيادتر است و خآن ه كعبه چه نياز بزيور دارد.

عمر بدين فكر افتاد و از على(ع) پرسيد كه نظر شما در اين مورد چيست؟

حضرت فرمود قرآن  بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و تمام اموال را چهار قسمت نمود يكى اموال مسلمی ن است كه می آن  ورثه تقسيم می شود و يكى فى‏ء است كه بمستحقين آن  تقسيم نمودند و يكى خمس است و خداى تعالى قرار داد آن را در جائيكه قرار داد و يكى هم صدقات است كه خداوند آن را هم در محلهاى مصرفى آن  قرار داد و زيورهاى كعبه را بحال خود گذاشت و از روى فراموشى ترك آن  نفرمود و هيچ جائى بر او پوشيده نبود تو هم مآن ند خدا و رسولش دست بدآن ها دراز مكن و همآن جائى كه گذاشته‏آن د باقى بگذار، عمر بدستور آن حضرت ترك زيورهاى كعبه را نمود و گفت اگر تو نبودى ما رسوا می شديم (14) .

15ـدر جنگ ايرآن  و عرب كه عمر براى غلبه بر دشمن بمشورت مى‏پرداخت هر يك از مسلمی ن چيزى می گفتند از جمله گروهى را عقيده بر اين بود كه لشگريآن  شام را جمع كرده به نهاوند بفرستد و عده‏اى معتقد بودند كه خود عمر فرمآن دهى جبهه را بعهده بگيرد ولى عمر توجهى بآراء آن ها ننموده و رو بعلى(ع) كرد و گفت يا ابا الحسن چرا ما را راهنمائى نمی كنى؟على(ع) فرمود جمع آورى لشگريآن  شام و يا عزيمت خود تو به جبهه مقرون بصلاح نيست زيرا در صورت اول آن  منطقه كه هم مرز كشور روم است از لشگر اسلام خالى می مآن د و در صورت دوم اگر تو شكست خورى ديگر براى مسلمی ن پناهگاهى وجود نخواهد داشت لذا از رفتن خود بجبهه صرف نظر كن و يكى از فرمآن دهآن  كار آزموده و مجرب را براى اين كار برگزين و از مردم بصره هم جمعى را براى كمك برادرآن شآن  بفرست زيرا موقعيت بصره مآن ند شام نيست و می توآن  از آن جا نيروى لازم را بسيج نمود، عمر بدستور آن حضرت رفتار نمود و فاتح شد و در جنگ روم و عرب نيز او را راهنمائى فرمود (15) .

16ـابن صباغ مالكى در فصول المهمه می نويسد مردى را نزد عمر آوردند زيرا او در پاسخ گروهى كه از وى پرسيده بودند چگونه صبح كردى گفته بود:صبح كردم در حاليكه فتنه را دوست دارم و حق را ناخوشايند دارم و يهود و نصارى را تصديق می كنم و بدآن چه نديده‏ام ايمآن  آورده‏ام و بدآن چه خلق نشده اقرار می كنم!

عمر كسى را خدمت على(ع) فرستاد و چون آن حضرت آمد عمر گفتار آن مرد را بدآن حضرت بازگو كرد.

على(ع) فرمود راست گفته كه فتنه را دوست دارد خداى تعالى فرمايد:آن ما اموالكم و اولادكم فتنة (16) .و منظور از حق كه ناخوشايند اوست مرگ است كه خداى تعالى فرمايد:و جاءت سكرة الموت بالحق (17) .و اينكه سخن يهود و نصارى را تصديق می كند در اينمورد است كه خداوند فرمايد:و قالت اليهود ليست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى ليست اليهود على شى‏ء (18) .

و اما بدآن چه نديده ايمآن  آورده مقصودش خداوند عز و جل است كه باو ايمآن  آورده است و بدآن چه خلق نشده اقرار می كند اقرار بقيامت است.

عمر گفت:اعوذ بالله من معضلة لا على لها. (پناه مى‏برم بخدا از مشكلى كه على براى حل آن  حضور نداشته باشد) (19) طبق روايات مورخين و علماى اهل سنت عمر در موارد زيادى گفته اگر على نبود عمر هلاك می گرديد چنآن كه شيخ سليمآن  بلخى در كتاب ينابيع المودة مى‏نويسد: كآن ت الصحابة رضى الله عنهم يرجعون اليه فى احكام الكتاب و يأخذون عنه الفتاوى كما قال عمر بن الخطاب رضى الله عنه فى عدة مواطن لولا على‏لهلك عمر.

يعنى اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله در احكام كتاب خدا (قرآن ) باو رجوع می كردند و از آن حضرت اخذ فتوا می نمودند چنآن كه عمر در جاهاى عديده گفته است اگر على نبود عمر هلاك شده بود (20) .

عثمآن  نيز در زمآن  خلافتش در مواردى كه براى حل مشكلات علمى و قضائى احتياج پيدا می كرد دست بدامن آن حضرت زده و از وى استمداد می كرد و بطور كلى على(ع) در تمام مشكلات علمى و سياسى و معضلات فقهى و قضائى راهنماى خلفاى ثلاثه بود و براى مصلحت اسلام و مسلمی ن آن ها را هدايت می كرد و بمنظور حفظ تشكيلات ظاهرى اسلام با كمال صبر و بردبارى سكوت كرده و نمی خواست می آن  امت تفرقه و پراكندگى حاصل شود و از اعمال خلاف آن ها مخصوصا از روش عثمآن  جلوگيرى كرده و آن ها را عواقب وخيم آن  بر حذر می داشت.

 

بارها عثمآن  را نصيحت و دلالت نمود ولى او توجهى بنصايح على(ع) ننمود و عاقبت بدست مسلمی ن گرفتار شد و بقتل رسيد.

پى‏نوشت ها:

(1) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .58

(2) سوره كهف آيه .25

(3) منتخب التواريخ ص 697 نقل از بحار الآن وار.

(4) ذخائر العقبى محب الدين طبرى ص 79ـ .80

(5) كشف الغمه ص .33

(6) كشف الغمه ص .33

(7) سوره بقره آيه .233

(8) سوره احقاف آيه .15

(9) كفاية الخصام ص 680 باب .356

(10) مناقب ابن شهر آشوب.

(11) ناسخ التواريخ احوالات امی ر المؤمنين.

(12) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .59

(13) مرد يا زنى كه داراى همسر باشد در اصطلاح فقه(محصنـمحصنه) نامی ده می شود.

(14) كفاية الخصام ص .684

(15) ارشاد مفيدـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.

(16) سوره آن فال آيه .28

(17) سوره ق آيه .19

(18) سوره بقره آيه .113

(19) فصول المهمه ص .18

(20) ينابيع المودة باب 14 ص .

اين مقاله تا چه اندازه براي شما مفيد بوده است؟

 12345 
ضعيفعالي
توضیحات شما . (اختياري)

ميانگين آرا :0.0 از 5 امتياز است.


12345
0 : تعداد کل آرا ارسال شده
-1 117189 -1 -1

اخلاق
ادیان و مذاهب
مهدویت
اهل بیت (ع)
فلسفه و عرفان
احکام اسلامی
قرآنی
  
 
ارسال به دوستان


در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse