مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند -رهبر معظم انقلاب   
۱۳۹۷ دوشنبه ۲۸ آبان -اِلأِثنين ١٠ ربيع الاول ١٤٤٠ - Monday November 2018
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
  بازدید ها :  67   بازدید    تاریخ درج مطلب  2/1/1397    
 
 
حکایات آموزنده از زندگانی امام علی بن موسی الرضا(ع)

 

داستان اول: اسراف

روزی غلامان امام رضا(ع) میوه می خوردند اما هنوز همه ی یک میوه را نخورده آن را می انداختند. حضرت به آن ها فرمود: سبحان الله ! اگر شما نیازی ندارید انسان هایی هستند که نیاز دارند آن ها را به نیازمندان بدهید. بحارالانوار جلد 49 صفحه 102

داستان دوم: گرامیداشت میهمان

مهمانی بر امام رضا(ع) وارد شد، حضرت نزد او نشسته بود و با وی صحبت می کرد به گونه ای که بخشی از شب را با یکدیگر می گذراندند، در این هنگام چراغ روشنایی دارای مشکل و خرابی شد. مهمان امام(ع) که خرابی را مشاهده می کرد دست برد تا آن را اصلاح کند. در این هنگام حضرت مانع کار او شد و خود آن را درست کرد و سپس فرمود: ما خاندانی هستیم که مهمانان خود را به خدمت نمی گیریم. بحارالانوار جلد 49 صفحه 102

داستان سوم: پاداش پوشاندن نیکی

یسع بن حمزه گوید: در مجلس امام رضا(ع) بودیم و با او صحبت می کردیم و جمع فراوانی از مردم در آن مجلس حضور داشتند و از حلال و حرام الهی از آن حضرت سئوال می کردند که مردی بلند قامت و گندمگون وارد مجلس شد و به امام(ع) عرض کرد: السلام علیک یا بن رسول الله. من مردی از دوستداران شما و پدران و اجداد شما هستم، از سفر حج می آیم. پولم را گم کردم و چیزی ندارم تا به وطنم برسم . اگر امکان دارد کمک کنید و مرا به وطنم برسانید. خداوند مرا از نعمت هایش بهره مند کرده است وقتی به مقصد رسیدم آنچه به من داده اید را از طرف شما صدقه می دهم زیرا خود مستحق صدقه نیستم. امام رضا(ع) به او فرمود: بنشین خداوند تو را مورد رحمت خویش قرار دهد. آن گاه رو به مردم کرد و با آنان سخن می گفت تا همه ی آن ها به تدریج از مجلس بیرون رفتند و تنها من و سلیمان جعفری و خیثمه و آن مرد مسافر در مجلس امام(ع) ماندیم. حضرت فرمود: آیا اجازه می دهید من به اندرون خانه وارد شوم ؟ سلیمان عرض کرد: خداوند امر شما را مقدم داشته است. حضرت برخاست و وارد اتاقی شد و پس از مدتی بازگشت و دست خود را از بالای در بیرون کرد و گفت: آن مرد مسافر خراسانی کجاست ؟ او در جواب گفت: من اینجا هستم. امام(ع) فرمود: این دینارها را بگیر و هزینه ی سفر کن و لازم نیست از طرف من صدقه دهی و برو که نه من تو را ببینم و نه تو مرا مشاهده کنی. مرد مسافر پول را گرفت و رفت. سلیمان به امام رضا(ع) فدایت شوم عطا کردی و مهربانی فرمودی اما چرا خود را به هنگام پول دادن نشان ندادی و از پشت در دست خود را بیرون کردی ؟ امام(ع) فرمود: ترسیدم ذلت و شرمندگی درخواست کردن را به هنگام برآوردن حاجتش در چهره ی او ببینم. آیا سخن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را شنیده ای که فرمود: پاداش کسی که کار نیکش را می پوشاند برابر هفتاد حج است و کسی که آشکارا گناه می کند ذلیل است و پوشاننده ی گناه مورد عفو قرار می گیرد. سفینة البحار جلد 1 صفحه 418 و 419

داستان چهارم: تواضع امام رضا علیه السلام در حمام

امام رضا(ع) وارد حمام عمومی شد، شخصی در حمام بود که امام(ع) را نمی شناخت به او گفت: بدن مرا کیسه بکش. امام(ع) شروع کرد بدن وی را کیسه کشید، که مردم او را شناختند و آن مرد از کاری که کرده بود شرمنده گردید و از آن حضرت معذرت خواهی می کرد. اما امام(ع) او را دلداری می داد و به کار خود ادامه می داد. بحارالانوار جلد 49 صفحه 99

داستان پنجم: ثواب تشییع جنازه

موسی بن سیّار گوید: من در مسافرت به طوس همراه امام رضا(ع) بودم. وقتی به دیوارهای شهر طوس رسیدیم شنیدیم صدای شیون بلند است. به دنبال آن رفتیم که ناگاه به جنازه ای برخوردیم. همین که چشمم به جنازه افتاد دیدم سیدم امام رضا(ع) از اسب پیاده شد و نزدیک جنازه رفت و او را بلند کرد و خود را به آن جنازه چسبانید آن چنان که نوزاد برّه، خود را به مادرش می چسباند. آن گاه رو کرد به من و فرمود: ای موسی بن سیّار ! هرکه جنازه ی دوستی از دوستان ما را تشییع کند از گناهان خود بیرون شود آن گونه که از مادر تولد شده بود و گناهی نداشت. وقتی جنازه را نزدیک قبر بر زمین گذاردند دیدم حضرت به طرف میّت رفت و مردم را کنار زد تا این که خود را به جنازه رسانید. پس دست خود را به سینه ی او نهاد و فرمود: ای فلان بن فلان تو را به بهشت بشارت باد، بعد از این ساعت دیگر وحشت و ترسی برای تو نیست. عرض کردم فدایت شوم آیا این میت را می شناسی در حالی که به خدا سوگند این سرزمین را تا به حال ندیده بودید و به آن سفر نکرده بودید. امام(ع) فرمود: ای موسی ! آیا نمی دانی که اعمال شیعیان ما در هر صبح و شام بر ما عرضه می شود ؟ پس اگر تقصیری در اعمال آن ها دیدیم از خدا می خواهیم که عفو کند و اگر کاری خوبی دیدیم از خدا می خواهیم به او پاداش دهد. بحارالانوار جلد 49 صفحه 98

داستان ششم: هدیه گرفتن و حمد خدا گفتن

دعبل بن علی(شاعر و مداح معروف) خدمت امام رضا(ع) رسید. حضرت فرمود: به او هدیه ای دادند، او گرفت ولی حمد خدا نکرد. امام(ع) به او فرمود چرا حمد خدا نکردی ؟ دعبل گوید بعد از آن به خدمت امام جواد(ع) رسیدم و آن حضرت دستور داد به من هدیه ای دادند، من گرفتم و گفتم:( الْحَمْدُ للّه ) حضرت فرمود: اکنون ادب شدی.(از تذکری که پدرم داد ادب شدی) اصول کافی، مولد ابی جعفر محمد بن علیٍ الثانی(علیهما السلام)

اين مقاله تا چه اندازه براي شما مفيد بوده است؟

 12345 
ضعيفعالي
توضیحات شما . (اختياري)

ميانگين آرا :0.0 از 5 امتياز است.


12345
0 : تعداد کل آرا ارسال شده
-1 117176 -1 -1

داستان
رفتارشناسی
تربیت کودکان
  
 
ارسال به دوستان


در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse