مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند -رهبر معظم انقلاب   
۱۳۹۷ سه شنبه ۲۷ شهريور -اِثَّلاثا ٧ محرم ١٤٤٠ - Tuesday September 2018
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
  بازدید ها :  141   بازدید    تاریخ درج مطلب  27/12/1396    
 
 
در سایه سار اخلاق(برگزیده متون اخلاقی)

کیمیایِ کمال
کیمیای سعادت از نمونه های عالی و کم نظیر کتب اخلاقی است که امام محمدغزالی، آن را پس از سال ها گوشه گیری و انزوا، در آخرین سال های قرن پنجم به زبان فارسی نگاشته است.
کیمیای سعادت مهم ترین اثر فارسی غزالی است که با گذشت سالیانی بی شمار از نگارش آن، نثر لطیف و روان آن هنوز مشتاقان بسیاری دارد. از نگاهی دیگر نیز به جرأت می توان گفت که این کتاب، دایرة المعارفی از مطالب اخلاقی و عرفانی است که در نوع خود کم نظیر می باشد.
غزالی مقدمه ی این کتاب را با عنوان «مسلمانی» و در چهار مبحث «شناخت نفس»، «شناخت حق تعالی»، «معرفی دنیا» و «معرفت آخرت» آغاز می کند و سپس به شرح ارکان مسلمانی می پردازد.
بخش اول: پیدا کردن عنوان مسلمانی
گوهر آدمی


بدان که آدمی را به بازی و هرزه نیافریده اند، بلکه کار وی عظیم و خطر وی بزرگ است: که گرچه وی ازلی نیست، ابدی است و اگرچه کالبد وی خاکی و سفلی است، حقیقت روح وی علوی ور بّانی است و گوهر وی اگرچه در ابتدا آمیخته و آویخته به صفات بهیمی و شیطانی است، چون در بوته ی مجاهدت نهی، از این آمیزش و آلایش پاک گردد و شایسته ی جوار حضرت ربوبیّت شود.
لذّت اُنس
اسفل السافلینِ انسان آن است که در مقام بهایم و سباع فرود آید و اسیر شهوت و غضب شود و اعلی علیینِ وی آن است که به درجه ی مَلک رسد، چنان که از دست شهوت و غضب خلاص یابد و هردو اسیر وی گردند و وی پادشاه ایشان شود و چون بدین پادشاهی رسد، شایسته ی بندگی حضرت الوهیّت گردد... و چون وی را لذّتِ انس به جمال حضرت الوهیّت حاصل شد، از مطالعه ی آن جمال حضرت، یک لحظه صبر نتواند و نظاره کردن در آن جمال، بهشت وی شود.
کلید معرفت
بدان که کلید معرفت خدای تعالی، معرف نفس خویش است و برای این گفته اند: «من عرف نفسه فقد عرف ربه»... خلاصه هیچ چیز به تو نزدیک تر از تو نیست؛ چون خود را نشناسی، دیگران را چون شناسی؟ و همانا گویی: «من خویشتن را شناسم» و غلط می کنی؛ که چنین شناختن کلید معرفت حق را نشاید که ستوران از خویشتن همین شناسند که تو از خویشتن.
این سر و روی و دست و پای و گوشت و پوست ظاهر بیش نشناسی و از باطن خود این قدرشناسی که چون گرسنه باشی، نان خوری و چون خشمت آید، در کسی افتی و چون شهوت غلبه کند، قصد نکاح کنی و همه ی ستوران اندر این با تو برابرند.
شناخت صفات باطنی
این صفات که در باطن تو جمع کرده اند، بعضی صفات ستوران و بعضی صفات ددگان و بعضی صفات دیوان و بعضی صفات فرشتگان است. تو از این جمله کدامی و کدام است که آن حقیقتِ گوهر توست و دیگران غریب و عاریت اند؟ که چون این ندانی سعادت خود طلب نتوانی کرد.
حقیقت دل
اگر خواهی که خود را بشناسی، بدان که تو را آفریده اند از دو چیز... یکی این کالبد ظاهر است که آن را تن گویند و وی را به چشم ظاهر بتوان دید و دیگر، معنی باطن که آن را نفس گویند و جان گویند. و دل گویند و آن را به بصیرت باطن بتوان شناخت و به چشم ظاهر نتوان دید و حقیقت تو، آن معنی باطن است و هرچه جز این است، همه تبعِ اوست و لشکر و خدمتگار اوست و ما آن را دل نام خواهیم نهادن.
شناخت دل
جهد کن تا دل را بشناسی که آن گوهری عزیز است و از جنس گوهر فرشتگان است و معدن اصلی وی، حضرت الوهیت است. از آنجا آمده است و بدان جای باز خواهد رفت و این جا به غربت آمده است به تجارت و حراثت.
دشواری شناخت دل
اما این روح که ما آن را دل می گوییم، محل معرفت خدای ـ عزّ و جل ـ است و بهایم را این نباشد و این نه جسم است و نه عرض، بلکه گوهری است از جنس فرشتگان و حقیقت وی شناختن، دشوار است.
مملکت دل
بدان که تن، مملکت دل است و اندر این مملکت، دل را لشکرهای مختلف است و دل را که آفریده اند، برای آخرت آفریده اند و کار وی، طلب سعادت است و سعادت وی در معرفت خدای تعالی است و معرفت خدای تعالی وی را به معرفت صنع خدای تعالی حاصل آید و آن جمله ی عالم است و معرفت عجایب عالم از راه حواس حاصل آید و این حواس را قوام به کالبد است.
لشکرِ دل
بدان که مثال تن چون شهری است و دست و پای و اعضا چون پیشه وران شهرند و شهوت چون عامل خراج است و غضب چون شحنه ی شهر است و دل، پادشاه شهر است و عقل، وزیر پادشاه است و پادشاه را بدین همه حاجت است تا مملکت راست کند... پادشاهِ دل چون کار به اشارتِ عقل کند و شهوت و غضب را زیر دست و به فرمان عقل دارد و عقل را مسخّر ایشان نگرداند، کار مملکتِ تن راست بود و راه سعادت و رسیدن به حضرت الوهیت بر وی بریده نشود و اگر عقل را اسیر شهوت و غضب گرداند، مملکت ویران شود و پادشاه بدبخت گردد و هلاک شود.
فرمان روایی دل
از این جمله که رفت، بدانستی که شهوت و غضب را برای طعام و شراب و نگاه داشتن تن آفریده اند. پس این هردو خادم تن اند و طعام و شراب، علف تن است و تن را برای حمّالی حواس آفریده اند. پس تن، خادم حواس است و حواس را آفریده اند تا دامی باشد در دست عقل... و عقل را برای دل آفریده اند تا شمع و چراغ وی باشد که به نور وی، حضرت الوهیّت را ببیند که بهشتِ وی آن است. پس عقل، خادم دل است و دل را برای نظاره ی حضرت الوهیت آفریده اند؛ پس چون بدین مشغول باشد، بنده و خادم درگاه حضرت الوهیت است.
سفر دل
پس دل را بیافریدند و این مملکت و لشکر به وی دادند و این مرکبِ تن را به وی سپردند تا از عالم خاک سفری کند به اعلی علیّین. اگر خواهد که حق این نعمت بگزارد و شرط بندگی به جای آورد، باید که پادشاه وار در صدر مملکت بنشیند و از حضرت الوهیت قبله و مقصد سازد و از آخرت، وطن و قرارگاه سازد و از دنیا، منزل سازد و از تن، مرکب سازد و از دست و پای و اعضای خود، شاگردان سازد و از عقل، وزیر سازد و از شهوت، کد خدای مال سازد و از غضب، شحنه سازد و از حواس، جاسوس سازد و هر یکی را بر عالمی دیگر موکّل کند تا اخبار آن عالم همی جمع کنند.
آیینه ی دل
دل هم چون آیینه ی روشن است و اخلاق زشت چون دود و ظلمتی است که به وی می رسد و وی را تاریک همی گرداند تا حضرت الوهیت را نبیند و محجوب شود و اخلاق نیکو چون نوری است که به دل می رسد و وی را از ظلمت معصیت می زداید و برای این گفت رسول (ص) از پی هر زشتی، نیکویی بکن تا آن را محو کند.
زنگار دل
دل آدمی در ابتدای آفرینش چون آهن است که از وی آیینه ی روشن به دست آید که همه عالم در وی بنماید. اگر وی را چنان که باید نگاه دارند، وگرنه، جمله زنگار خورد و چنان شود که دیگر از وی آینه نیاید.
روزن دل
گمان مبر که روزن دل به ملکوت، بی خواب و بی مرگ گشاده گردد که این چنین نیست. بلکه اگر کسی در بیداری خویشتن را ریاضت کند و دل را از دست غضب و شهوت و اخلاق بد و نیازمندی این جهان بیرون کند و به جای خالی نشیند و چشم فراز کند و حواس را معطل کند و دل را با عالم ملکوت مناسبت دهد. بدان که «الله الله» بر دوام گوید، به دل، نه به زبان، تا چنان شود که از خویشتن بی خبر شود و از همه عالم و از همه چیز خبر ندارد مگر از خدای تعالی.
گوهر شریف
بدان که این گوهر عزیز [دل] را به تو داده اند و آن گاه وی را بر تو پوشیده اند. چون طلب وی نکنی و وی را ضایع بکنی و از وی غافل باشی، خسرانی عظیم بود. جهد کن که دل خود را بازجویی و از میان مشغله ی دنیا بیرون آری و وی را به کمال خویش برسانی که شرف و عزّ وی در آن جهان پیدا خواهد آمد که شادی ای بیند بی اندوه؛ و بقایی بیند بی فنا؛ و قدرتی بی عجز؛ و معرفتی بی شبهت؛ و جمال حضرتی بی کدورت.
غذای دل
غذای دل معرفت است و هرچند بیش باشد، عقبتر. و غذای تن، طعام است و اگر زیادت از حدّ خویش بود، سبب هلاک گردد.
جامع معرفت الهیت
اکنون وقت آن است که معنی «سبحان اللّه» و «الحمداللّه» و «لا اله الا اللّه» و «الله اکبر» را بشناسی که این چهار کلمه مختصر است و جامع معرفت الهیت را. چون از تنزیه خود تنزیه ی وی بشناختی، سبحان اللّه بشناختی.
و چون از پادشاهی خود، تفصیل پادشاهی وی بشناختی که همه اسباب و وسایط مسخر اویند. چون قلم در دست کاتب، معنی الحمدللّه بشناختی؛ چون منعم جز وی نبود، حمد و شکر جز وی را نبود. چون بشناختی که جز وی هیچ کس را از سر خویش فرمان نیست، «لا اله الا الله» بشناختی.
معنی اللّه اکبر
معنی الله اکبر آن است که گویی که خدای بزرگ تر است و حقیقت این، آن باشد که بزرگ تر از آن است که خلق را به قیاس خویش بتوانند شناخت، نه معنی آن است که وی از دیگر چیزها بزرگ تر است که با وی هیچ چیز دیگر نیست تا وی از آن بزرگ تر بود؛ که همه ی موجودات از نور وجود اوست و نور آفتاب چیز دیگری نباشد جز آفتاب تا بتوان گفت که آفتاب از نور خویش بزرگ تر است. بلکه معنی اللّه اکبر آن است که وی بزرگ تر از آن است که آدمی به قیاس عقل، وی را بتواند شناخت.
معنای لااله الااللّه
بدان که هرکه مسلمان شود، اول واجب بر وی آن است که معنی کلمه ی «لااله الااللّه» و «محمّد (ص) رسول اللّه» را که به زبان گفت، به دل بداند و باور کند: چنان که هیچ شک را به وی راه نبود و چون باور کرد و دل وی بر آن قرار گرفت ـ چنان که شک را بدان راه نبود ـ این کفایت بود در اصل مسلمانی و بدانستن آن به دلیل و برهان، فرض عین نیست بر هر مسلمانی.
زنده به ذات
حقیقت توییِ تو، این قالب چون باشد؟ که اگر اندیشه کنی، دانی که این اجزایِ تو، نه آن اَجزاست که در کودکی بوده است که آن همه متحلل شده است و از غذا، بدل آن باز آمده است. پس قالب همان نیست و تو همانی. پس توییِ تو نه بدین قالب است. قالب اگر تباه شود، گو تباه شو؛ تو هم چنان زنده ای به ذات خویش.
یادکرد خدای تعالی
بدان که مقصود همه ی عبادت ها، یاد کرد خدای تعالی است؛ که عماد مسلمانی نماز است و مقصود از وی، ذکر حق تعالی است... و خواندن قرآن، فاضل ترین عبادات است به سبب آن که سخن خدای تعالی است و ذکر وی است وهرچه در وی است؛ همه سبب تازه گردانیدن ذکر حق سبحانه و تعالی است و مقصود از روزه، کسر شهرت است تا چون دل از زحمت شهوات خلاص یابد، صافی گردد و قرارگاه ذکر شود.
ذکراللّه
رسول (ص) را پرسیدند که: «از کارها چه فاضل تر؟» گفت: «آن که بمیری وز بان تو تَر بُود به ذکر حق تعالی». و گفت: «شما را آگاه نکنم از بهترین اعمال شما و پذیرفته ترین آن نزدیک پادشاه جل جلاله؟ و بزرگ ترین درجات شما و آن چه بهتر است از زر و سیم به صدقه دادن و بهتر است از خون ریختن در جهاد با دشمنان؟» گفتند: «آن چیست یا رسول اللّه؟» گفت: «ذکراللّه؛ یاد کرد خدای تعالی...و ذاکر خدای تعالی در میان غافلان هم چون زنده ای باشد در میان مردگان و چون درختی سبز است در میان گیاهان خشک».
ثمره ی ذکر
اصل مسلمانی کلمه ی «لااله الااللّه» است و این عینِ ذکر است و همه ی عبادات دیگر، تأکید این ذکر است و یاد کرد حق تعالی، ثمره ی ذکر توست. وی را چه ثمر بُود، بزرگ تر از این؟ و برای این گفت: «فاذکرونی اذکرکُم؛ مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم» و این یادکرد بر دوام می باید و اگر بر دوام نبود، در بیشتر احوال می باید ؛ که فلاح، در وی بسته است.
درجات ذکر
بدان که ذکر را چهار درجه است:
اول آن که به زبان باشد و دل از آن غافل. اثر این ضعیف بود و و لکن از اثری خالی نباشد؛ زیرا زبانی را که به خدمت مشغول بکردند، فضل دارد به زبانی که بیهوده مشغول باشد و یا معطل بگذاشته باشند.
دوم آن که در دل بُوَد و لکن متمکن نَبُوَد و قرار نگرفته باشد و چنین بُود که دل را به تکلّف بر آن باید داشت تا اگر آن جهد و تکلف نبُود، دل با طبع خویش شود، از غفلت و حدیث نفس. سوم، آن بُود که ذکر، قرار گرفته باشد در دل و مُتَمَکِن و مستولی شده، چنان که به تکلّف وی را به کاری دیگر باید بُرد و این عظیم بود.
چهارم، آن بُوَد که مستولی بر دل، مذکور بود و آن، حق تعالی است، نه ذکر؛ که فرق بود میان آن که همگی دل او مذکور را دوست دارد و میان آن که ذکر را.
دوستی حق تعالی
دوستی حق تعالی بر دل غالب نشود مگر به معرفت و بسیاری ذکر که هرکسی که کسی را دوست دارد، ذکر وی بسیار کند و اگر ذکرِ وی بسیارتر کند،وی را دوستدارتر شود و برای این بود که وحی آمد به داوود که چاره ی تو منم و سر و کار تو با من است. یک ساعت از ذکر من غافل مباش. صراط
صراط، باریک تر از موی و تیزتر از شمشیر است. هرکه در این عالم بر صراط مستقیم، راست بایستاده باشد، به آسانی بدان صراط بگذرد و هرکه راه راست ندانسته باشد، بر صراط راه نیابد و به دوزخ افتد و بر صراط، همه را بدارند و بپرسند از هرچه کرده باشند.
نور عقل
آدمی را فرموده اند که به نور عقل که از آثار انوار فرشتگان است، تلبیس و مکر شیطان کشف کند تا وی رسوا شود و هیچ فتنه نتواند انگیخت، چنان که رسول (ص) گفت که: «هر آدمی را شیطانی است و مرا نیز هست و لکن خدای تعالی مرا بر وی ظفر داد و نصرت، تا مقهور من گشت و هیچ شرّ نتواند فرمودن»
هوای نفس
بیشترین خلق اگر انصاف دهند و حساب برگیرند، شب و روز کمر خدمت بسته اند در مراد و هوای نفسِ خویش و حال ایشان به حقیقت این است، اگرچه به صورت به مردم مانند. فردا در قیامت این معانی آشکار شود و صورت به رنگ معنی شود تا آن کس را که شهوت و آز بر وی غالب بود، بر مثال خوکی ببینند و آن کس را که خشم بر وی غالب است، بر صورت گرگ.
راه عبادت
بدان که راه عبادت هم از جمله ی عبادات است و زاد راه هم از جمله ی راه است. پس هرچه راه دین را بدان حاجت بود، هم از جمله ی دین بود و راه دین را به طعام خوردن حاجت است. که مقصود همه ی سالکان، دیدار حق تعالی است و تخم آن علم و عمل است و مواظبت بر علم و عمل بی سلامتِ تن ممکن نیست و سلامت تن بی طعام و شراب ممکن نیست، بلکه طعام خوردن ضرورت راه دین است. پس از جمله ی دین باشد و برای این گفت حق تعالی: «کلوا من الطیّبات و اعملوا صالحا» و میان خوردن و عمل صالح جمع کرد.
سرمایه های عمر
آدم را بدین عالم غریب ـ که عالم آب و خاک است ـ به تجارت فرستاده اند، اگر نه حقیقت روح وی علوی است و از آن جا آمده است و باز آن جا خواهد شد و سرمایه ی وی در این تجارت، عمر وی است و این سرمایه ای است که بر دوام در نقصان است: اگر فایده و سود هر نفسی از وی نبستاند سرمایه به زیان آید و هلاک شود و برای این، حق تعالی گفت: «والعصر ان الانسان لفی خسر...»
لذت های پسندیده
لذت علم و لذت مناجات و لذت انس به ذکر حق تعالی از همه ی لذت ها بیش است و آن در دنیاست و نه از دنیاست. پس همه ی لذت ها مذموم نیست.
حقیقت مرگ
بدان که حقیقت آخرت هیچ کس نشناسد تا حقیقت مرگ، اول نشناسد و حقیقت مرگ نداند، تا حقیقت زندگانی نداند و حقیقت زندگانی نداند تا حقیقت روح نداند و معرفتِ حقیقتِ روح، معرفت حقیقت نفس خود است.
بازماندن از مقصود
تن، فانی است و دل، باقی و تن، دل را هم چون اُشتر است، حاجی را در راه حج، که اشتر برای حاجی باشد نه حاجی برای اشتر. اگرچه حاجی را به ضرورت، تعهد اشتر باید کرد به علف و آب و جامه تا آن گاه که به کعبه رسد و از رنج وی برهد، و لکن باید تعهد وی به قدر حاجت کند. پس اگر همه ی روزگار در علف دادن و آراستن و تعهد کردن وی کوشد، از قافله باز ماند و هلاک گردد. هم چنین آدمی اگر همه ی روزگار در تعهد کردن تن کوشد تا قوت به جای دارد و اسباب هلاک از وی دور دارد، از سعادت خویش باز ماند.
منزلگه مسافران
بدان که دنیا منزلی است از منازل راه دین و راه گذری است مسافران را به حضرت الهیّت و بازاری است آراسته و بر سرِ بادیه نهاده تا مسافران از وی زاد خویش برگیرند.
دنیا و آخرت عبارت است از دو حالت: آن چه پیش از مرگ است ـ و به تو آن نزدیک تر است ـ آن را دنیا گویند و آن چه پس از مرگ است، آن را آخرت گویند.
منتهای سعادت
مقصود از دنیا، زاد آخرت است که آدمی را در ابتدای آفرینش ساده آفریده اند و ناقص و لکن شایسته ی آن که کمال حاصل کند و صورت ملکوت را نقش دل خویش گرداند، چنان که شایسته ی حضرت الهیت گردد. بدان معنی که راه یابد تا یکی از نظاره گیان جمال حضرت باشد و منتهای سعادت وی این است و بهشت وی این است و وی را برای این آفریده اند.
روح نماز
بدان که هر عملی را از اعمال نماز و هر ذکری را از اذکار وی روحی دیگر است، خاص که اگر اصل روح نباشد، نماز هم چون آدمی مرده باشد ـ کالبد بیجان ـ و اگر اصل با بشر و لیکن اعمال و آداب تمام نباشد، هم چون آدمی چشم کند. و گوش و بینی بریده بود. اگر اعمال باشد و لیکن روح و حقیقت آن با وی به هم نباشد، هم چنان بود که چشم دارد و لیکن بینایی ندارد و گوش دارد و لیکن شنوایی ندارد.
خشوع در نماز
اصل روح نماز، خشوع است و حاضر بودن دل اندر جمله ی نماز که مقصود از نماز، راست داشتن دل است با حق تعالی و تازه کردن ذکر حق تعالی بر سَبیل هیبت و تعظیم. چنان که حق تعالی گفت: «اقم الصلاة لذکری؛ نماز را به پای دارید برای یاد کرد من» و رسول گفت: «بسا کسانی که نصیب وی از نماز جز رنج و ماندگی چیزی نیست و این، آن بود که به کالبد، نماز همی کند و به دل، غافل»
نماز اولیای خدا
ابراهیم چون نماز کردی، جوش دل وی از دو میل بشنیدندی و علی علیه السلام چون اندر نماز خواستی شد، لرزه بر وی افتادی و رنگ روی وی بگردیدی و گفتی که: «آمد وقت امانتی که بر هفت آسمان و زمین عرضه کردند و طاقت آن را نداشتند.».
«سفیان ثوری» می گوید که «هر نمازی که دل در وی حاضر نباشد، آن نماز درست نبود». و حسن بصری گوید: «هر نماز که دل اندر آن حاضر نبود، به عقوبت نزدیک تر بود.»
اسرار طهارت
سرّ طهارت آن است که بدانی که پاکی جامه و پاکی پوست، پاکی غلاف است و روح این طهارت، پاکی دل است. به توبه و پشیمانی و دوری از اخلاق ناپسندیده ـ که نظاره گاه حق تعالی است و جای حقیقت نماز، دل است امّا تن، جای صورتِ نماز است.
بطلان نماز
به حقیقت بدان که چنان که روی ظاهر از قبله گردانیدن، صورت نماز را باطل کند، روی دل از حق تعالی گردانیدن و اندیشه های دیگر بردن، حقیقت روح نماز را باطل کند.
ثواب قرائت قرآن
بدان که قرآن خواندن فاضل ترین عبادات است خاصه که در نماز بود بر پای ایستاده. رسول (ص) گفت: «فاضل ترین عبادات به نزدیک من، قرآن خواندن است.» و گفت: «هرکه را که نعمت قرآن خواندن دادند و پندارد که هیچ کس را بزرگ تر از آن که وی را داده اند، چیزی داده اند، خُرد داشته باشد چیزی را که حق تعالی، آن را بزرگ داشته است...» و گفت: «روز قیامت هیچ شفیع نیست نزدیک حق تعالی. همی گوید: هرکه را قرآن از دعا خواندن مشغول کند، آن چه فاضل ترین ثواب شاکران است، وی را عطا کنم»
واعظان الهی
گفت رسول (ص) : «این دل ها زنگار بگیرد هم چون آهن». گفتند: «یا رسول اللّه! به چه زدوده شود؟» گفت: «به خواندن قرآن و یاد کردن مرگ» و گفت: «من رفتم و شما را دو واعظ بگذاشتم تا شما را پند همی دهند؛ یکی گویا و یکی خاموش: واعظ گویا؛ قرآن است و واعظ خاموش؛ مرگ!»
حرمت قرآن
بدان که هرکه قرآن بیاموخت، درجه ی وی بزرگ است. باید که حرکت قرآن نگاه دارد و خود را از کارهای ناشایست صیانت کند و در همه ی احوال، خویشتن را به ادب دارد و اگر نه، بیم آن باشد که قرآن خصم وی شود
برای اندوه؟
رسول (ص) می گوید: «قرآن برخوانید و بگریید؛ اگر گریستن فرا نیاید، به تکلف فراز آورید.» ابن عباس گوید: «چون سجده ی سبحان برخوانید، شتاب مکنید در سجود تا بگریید. اگر کسی را چشم نگرید، باید دلش بگرید.» رسول (ص) گفت: «قرآن برای اندوه فرود آمده است؛ چون برخوانید، خویشتن را اندوهگین کنید. و هرکه وعد و وعید و فرمان های قرآن را تأمل کند و عجز خویش همی بیند، ناچار اندوهگین شود، اگر غفلت بر وی مستولی نبود»
عظمت قرآن
هیچ کس عظمت قرآن نداند تا عظمت خدای را نشناسد و این عظمت در دل حاضر نیاید تا از صفات و افعال وی باز نیاندیشد. و چون عرش و کرسی و هفت آسمان و هفت زمین و هرچه در میان این و آن است از ملایکه و جنّ و انس و بهایم و حشرات و جماد و نبات و اصناف خلق، در دل حاضر کند و بداند که این کلام اوست که این همه در قبضه ی قدرت وی است که اگر همه را هلاک کند، باک ندارد و در کمال وی، هیچ نقص نبود و آفریننده و دارنده و روزی دهنده ی همه، وی است، آن گاه بادش که شمه ای از عظمت، در دل وی حاضر شود.
تماشاگاه مومنان
این قرآن، تماشاگاه مومنان است و در وی عجایب ها و حکمت هاست که هرکه در آن اندیشه کند به هیچ چیز دیگر نپردازد. پس اگر کسی معنیِ قرآن نداند، نصیب وی اندک باشد. اما باید که عظمت این در دل وی حاضر بُود تا پراکنده اندیشه نشود.
حلاوت قرآن
یکی از بزرگان گوید که من قرآن می خواندم و حلاوت آن نمی یافتم تا تقدیر کردم که از رسول (ص) می شنوم؛ پس از این فراتر شدم و تقدیر کردم که از جبرییل می شنوم، حلاوت زیادت یافت. پس فراتر شدم و به منزلت مهین رسیدم و اکنون چنان می خوانم که از حق تعالی می شنوم بی واسطه؛ و لذتی می یابم که هرگز نیافته ام.
منبع: سایت بیتوته

 

اين مقاله تا چه اندازه براي شما مفيد بوده است؟

 12345 
ضعيفعالي
توضیحات شما . (اختياري)

ميانگين آرا :0.0 از 5 امتياز است.


12345
0 : تعداد کل آرا ارسال شده
-1 114182 -1 -1

اخلاق
ادیان و مذاهب
مهدویت
اهل بیت (ع)
فلسفه و عرفان
احکام اسلامی
قرآنی
  
 
ارسال به دوستان


در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse