مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند -رهبر معظم انقلاب   
۱۳۹۷ پنج شنبه ۳۱ خرداد -اِلخَميس ٧ شوال ١٤٣٩ - Thursday June 2018
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
  بازدید ها :  122   بازدید    تاریخ درج مطلب  26/12/1396    
 
 
مفتاح سعادت

علم ظاهر و باطن

سیّد انبیا ص بیان فرمود که: مرد، بی بدرقه علم، راه سعادت نتواند رفت و علم بی عمل بر مرد، وَبال است و عَمَلِ بی اخلاص به کار نیاید هر که دعوی طریقت و حقیقت کند که راه بر او علم نباشد، به حقیقت مغرور است.

اوّل درجه از درجات طریقت و اوّل منزلْ راهِ حقیقتْ علم است و این علم بر دو نوع است: علمِ ظاهر و علمِ باطن. علمِ ظاهر آنست که علماء شرع بدان مشغولند تعلّق به اَوامر و نواهی دارد و علمِ باطن آنست که مشایخ طریقت بدان مشغولند. و علمِ ظاهر بی علمِ باطن حاصل آید امّا علم باطن بی علم ظاهر حاصل نیابد.

و هر علمی را استادی مرشد بباید که مرد بی دلیل در راه سرگردان و حیران بماند و شرط استقامت، اقتدا و متابعت است.

رسول علیه السلام روزی می آمد و سنگی بر شکم بسته از گرسنگی و می گفت: «بسا که در دنیا در ناز و نعمت بود در قیامت برهنه و گرسنه خواهد بود. و بسا که در دنیا برهنه بود و در قیامت سیر و پوشیده بود و بسا که تن خود را در دنیا عزیز و گرامی دارد و آن تن در قیامت خوار بود و بسا کسا که در دنیا تن خود را خوار دارد و آن تن در قیامت عزیز بود و بسا آرزویِ یک ساعته که اندوهِ همه عمرست.» رسول علیه السلام درین خبر بیان کرد که هرکه در دنیا به درجه ای می رسد از درجاتِ سعادت، به ریاضت و مجاهدت و مخالفتِ هوی و شهوت می رسد.

ریاضت

ریاضتْ مفتاحِ همه سعادت هاست و کیمیای همه دولت ها، از بهر آنک حق سبحانه و تعالی آدمی را از دو جوهر ترکیب کرده است: یکی جسم، دیگر روح، یکی ظاهر یکی باطن، یکی لطیف یکی کثیف، یکی عُلوی یکی سُفلی، یکی آنک تَغَیُّر و تَلَوُّن بدو راه یابد، دیگر آنک از دستِ حوادث و آفاتْ مسلّم است، یکی همه ظلمت، یکی همه نور، یکی معجون شهوات و آفاتِ مذموم چون بخل و حسد و غضب و نفاق و عداوت و غیر این که این صفات اصل همه محنت هاست و قاعده همه وحشت ها، و امّهاتِ صفاتِ مذموم هفت است و دَرَکاتِ دوزخ هفت. و این دیگر جوهر قانونِ مناقب است و اساس خیرات و کیمیای فضائل و منبع خصالِ حمیده و صفاتِ شایسته چون اخلاص و صدق و صبر و سخا، و این صفاتْ هشت است و دَرَجات بهشتْ هشت. و هر صفتی ازین به درجه ای تعلّق دارد و خداوندِ آن صفت ساکنِ آن دَرَجه است از بهشت.

* * *

چون مرد، قدم در راهِ مجاهَدَت و ریاضت نهد هر صفتی از صفاتِ مذموم که به توفیق حقّ و به واسطه مجاهدت برمی دارد به دل وی خصلتی از خصال حمیده بنشیند و هر حجابی که برمی خیزد نوری از انوارِ روح ظاهر می شود و درجه ای که بدان حجاب بود بدان نور کشف می افتد. هم چنین منزل به منزل می گذرد تا آن گاهی که به کلّیّت از صفاتِ مذمومْ اخلاص یابد و از خواصّ حضرت باری تعالی شود. و این ریاضت به توفیق حق تعالی پیوسته بود، چنانک رسول صلی الله علیه و آله وسلم گفت: «اِذا ارادَ اللّه بِعَبْدٍ خیرا یُوَفَّقُهُ لِلعَمَلِ الصالِح» و نیز در ریاضت خصائص است که فهم از ادراک آن قاصر است. و پیغامبر علیه السلام ، به نور نبوّت آن بدید و امّت را بدان فرمود و شرح و بیان این قاعده، اطنابی و تطویلی دارد، غرض آن است تا بدانند که تا راه نرود به منزل نرسد. و این نوعْ ریاضت به آدمی مخصوص نیست بلکه حیوانی که طبیعت او قابل ریاضت بود در حدّ خود بدان ریاضت به درجه ای تمام رسد چون باز که طبعِ او قابلِ ریاضت است لاجرم قیمت یک هزار درم بود و جای وی دستِ ملوک بود و زَغَن که در صنعت صیّادی هیچ به از وی نیست، لکن چون قابلِ ریاضت نیست بی قیمت و مقدارست و جای و مسکن وی خرابه ها بود. غرض ازین مثال، کشفِ این قاعده است.

حکایت

بوذر روایت می کند که یک روز رسول علیه السلام مرا بفرستاد و گفت: «امیرالمؤمنین علی را بخوان». من به در سرای وی آمدم و آواز دادم. هیچ کس جواب نداد، و آواز دستاسی آمد. زیر در نگریستم دستاسی می گشت و هیچ کس نبود آنجا. دیگر بار آواز دادم امیرالمؤمنین علی از اندرون سرای بیرون آمد. گفتم: رسول خدایت می بخواند. پیش رسول آمد با وی سخنی بگفت که من فهم نکردم. امیرالمؤمنین برفت. رسول در من نگریست و من در وی. گفت: «یا اباذر! چه می نگری؟» گفتم: «در سرایِ امیرالمؤمنین دستاسی می گشت بی آنک کسی بود آنجا مرا عجب آمد.» رسول گفت: «یا اباذر! ندانی که خداوند را فریشتگانند که در زمین می گرداند. خداوند تعالی ایشان را برای مَعونتِ آل من و امّتِ من موکّل کردست.» رسول علیه السلام خبر داد که آل مرا و امّت مرا به نزدیک حقّ تعالی چندانی کرامت است که فریشتگان را به معونت و خدمت ایشان می فرستد.

علم زبان و علم دل

رسول علیه السلام می فرماید: «ایمانی که لابدّ خلق و نور بصیرت و غذای روح است به تمنّی حاصل نیاید و هر که در روضه امانی رَوَد همواره مرکب اومیدش ضعیف بود و از وی پیرایه و زیور نتوان ساخت ظاهر را که وی خلقت باطن است و مقرّ وی صمیم دل و تا شواهد اعمال ظاهر بر صدق و استواری وی دلالت نکند بر خلعتِ عملْ طراز قبول و ارتضا نکشند. پس بیان کرد که علم دو است یکی تعلّق به زبان دارد و دیگر به دل. اهلِ عالم با این دو قاعده دو صنف اند: قومی اهلِ تقلید و اصحابِ ظواهر و گروهی اهلِ تحقیق اند و ارباب بصائر، خداوندانِ آگاهی و گوهر شناسان راهِ دین علمِ شریعت علمِ زبانست و علمِ حقیقتْ علمِ دل و این هر دو علم از سیّد اوّلین و آخرین، به میراث به امّت او رسیده است.

و کمالِ درجه مرد بر تحصیل هر دو اصل موقوف، تا اگر ازین دو اصل یکی به خلل ماند علمِ مرد ناقص بود و قدمِ وی در راه دین بر جادّه استقامت نباشد. آنچه ظاهر شرع است همه مراعات اسباب است، و آنچه حقیقی است نظاره مسبّب الاسباب است. حقیقت بی شریعت ضایع بود بلکه قاطعِ راه مرد بود و شریعت بی حقیقت مهمل بود. و غبارِ جهل و زنگارِ انکار از چهره روزگار مرد برنخیزد تا حقّ هر دو قاعده به تمامی نگزارد.

فتوّت چیست؟

درویشی سؤال کرد گفت: «فتوّت چیست؟» شیخ گفت: صاحب همّتی باید تا با وی حدیث فتوّت توان گفت. یا صاحب منیّت حدیث فتوّت نتوان گرد. زَلَّةُ صاحِبِ الهِمَّةِ طاعَةٌ و طاعَةُ صاحِبِ المَنیَّةِ زَلَّة. فتوّت و شجاعت و لطافت و ظرافت، نبات هایی است که در بُستانِ کشش روید. در بُستانِ کوشش نمازهای دراز بود و گرسنگی ها و بیداری های شب و صدقه بسیار. هر چه کوشش اثبات می کند کشش محو می کنند.

پرسیدند که «راه چیست» گف: صدق و رفق. صدق با حقّ و رفق با خلق.»

از جدّم شیخ الاسلام شنیدم که شیخ در آخر عهد به مدّتِ یک سال در هر مجلسی بگفتی: «ای مسلمانان! قحط خدای می آید.» و در مجلس آخر که نیز بعد از آن مجلس نگفت روی به جمع کرد و گفت: «اگر فردا شما را سؤال کنند که شما کنید؟ چه خواهید گفت؟» گفتند: «شیخ بگوید.» گفت: «مگویید مؤمنانیم مگویید صوفیانیم، مگویید مسلمانیم که هر چه گویید حجّتِ آن از شما طلب کنند و شما عاجز شوید. بگویید ما کهترانیم. مهترانِ ما در پیش اند. ما را به نزد مهتران برید که جوابِ کمتر بر مهتر بود. جهد کنید تا مهترانِ خود را دریابیدد. که اگر شما را به شما باز مانند ای بسا رسوائی ها و قبائح که از شما آشکارا گردد.

حکایت

روزی شیخ را گفتند: یا شیخ! فلان مریدت بر فلان راه افتادست، سست خراب. فرمود: به حمد اللّه که بر راه افتاده است از راه نیفتاده است.

حکایت

روزی شیخ شبلی در بازار بغداد بر دکان قصّابی بگذشت. بر گوشت نگاه کرد. گوشت فربه نیکو بود. قصّاب آواز داد که: گوشت ببر، شیخ گفت که: سیم نیست. قصّاب گفت: مهلت می دهیم. شیخ تأمّلی بکرد و گریان شد. گفت: ای نفس! بیگانه مهلت می دهد و تو نمی دهی. تو دهی اولی تر. نفس را قهر کن چنین باشد.

حکایت

در بغداد روزی مستی افتاده بود و طاقت رفتن نبودش از مستی. شیخ جنید برگذشت. چشم آن مست بر شیخ افتاد و شیخ را نیز بر وی افتاد. مست شرم داشت گفت: یا شیخ! چنین که هستم می نمایم تو چنانک می نمایی هستی؟ گریه بر شیخ افتاد. به سبب این صدق، حقّ تعالی آن مست را توبه داد.

حکایت

وقتی دو مسافر به نزدیک شیخ درآمدند و سوال کردند که ما را صوفیی درآموز. شیخ پشت به ستونی باز نهاده بود. سه بار دست به ستون بازآورد و هیچ سخن نگفت. خدمت کردند و از پیش شیخ بیرون رفتند. یکی ازین دو تن که عاقل تر بود پرسید که شیخ چه کردی؟ گفت: آنچ بایست شیخ در سه حرکت بر ستون دست زد معلوم شد و آن، آن است که خاموش باش و راست باش و بارکش باش.

منبع: سایت بیتوته

 

اين مقاله تا چه اندازه براي شما مفيد بوده است؟

 12345 
ضعيفعالي
توضیحات شما . (اختياري)

ميانگين آرا :0.0 از 5 امتياز است.


12345
0 : تعداد کل آرا ارسال شده
-1 114108 -1 -1

دانش و فناوری
پزشکی
ورزشی
جوانان
نوجوانان
بانوان
ادب و هنر
فرهنگی
اجتماعی
سیاسی
  
 
ارسال به دوستان


در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse