مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند -رهبر معظم انقلاب   
۱۳۹۶ چهارشنبه ۱ آذر -اِلأَربِعا ٣ ربيع الاول ١٤٣٩ - Wednesday November 2017
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
  بازدید ها :  70   بازدید    تاریخ درج مطلب  3/7/1396    
 
 
اشعار روز سوم محرم؛ حضرت رقیه(س)4

غُصۀ دردِ دلم چشم تری می خواهد

آتش سینه ام امشب جگری می خواهد

 

قصه های شب یلدای فراق من و تو

تا كه پایان بپذیرد سحری می خواهد

 

باز خاكسترم از شوق تو پروانه شده

شمع من شعلۀ تو بال و پری می خواهد

 

مگر احوال دلم با تو به سامان برسد

سینه آرام ندارد كه سری می خواهد

 

دخترت را چه شد اینبار نبردی بابا؟

هر سفر قاعدتاً همسفری می خواهد

 

حال من حال یتیمی است كه هر شب تا صبح

دامن عمه گرفته پدری می خواهد

 

خون پیشانیِ تو آتش این دل شده است

لاله تا داغ ببیند شرری می خواهد

 

نكند بازهم این زخم، دهن باز كند

لب تو بوسۀ آهسته تری می خواهد

 

چادرم سوخته فكر كفنم باش پدر

قامتم پوشش نوع دگری می خواهد

 

این شب آخری ای كاش عمو پیشم بود

شام تاریك خرابه قمری می خواهد

 

(مصطفی متولی)

 

*****************

 

 بابا اگر آیی برم ، سوز نهانت می دهم

شرحی مفصل ازغم و درد وفغانت می دهم

 

درکربلا دشمن اگر از راه کین ابت داد

ای تشنه لب باز آکه من آب روانت می دهم

 

بابا گر از چوب جفا ، لب های تو باشد کبود

گلبوسه هااز جان و دل من برلبانت می دهم

 

گر مادرت برتو نشان ، رخسار نیلی را نداد

من جای سیلی را نشان ، درآستانت می دهم

 

با تازیانه پیکرم، گردیده بابا نیلگون

باز آ که بر تو مختصر؛ شرحی زآنت می دهم

 

پاهای من از آبله، گردیده خونین چوسرت

باسر اگر آیی برم، پارا نشانت می دهم

 

دیدم که عمه می زند؛ گلبوسه در زیر گلو

توبوسه ای برمن بده؛ من نقد جانت می دهم

 

(ژولیده نیشابوری)

 

***********************

 

 بابا بیا دور و برم را نگاه کن

ویرانه ای که گشته حرم را نگاه کن

 

گرمی شانه های تو یادم نرفته است

سنگی که هست زیر سرم را نگاه کن

 

امشب بیا زیارت مادر، نه دخترت

از او رخ کـبـودتـرم را نگـاه کـن

 

من وارث شکسته ترین بازویم پدر

بر بازوی سه ساله، ورم را نگاه کن

 

گویا تنم به زیر سم اسب رفته است

در هم شکسته بال و پرم را نگاه کن

 

من مثل تو ز داغ برادر شکسته ام

خم گشته است این کمرم را نگاه کن

 

محشر شده که کودک تو پیر گشته است

یک سر سفید، موی سرم را نگاه کن

 

چوب یزید را به سرش خُرد می کنم

چون صبح می شود اثرم را نگاه کن

 

(جواد حیدری)

 

***************************

 

 بابا سلام گوشه ی ویران خوش آمدی

در محفل غریب یتیمان خوش آمدی

 

بابا سلام پس تو چرا دیر آمدی

حالا که شد سه ساله ی تو پیر آمدی

 

اول بیا تو رنگ تنم را نگاه کن

این پاره پاره پیرهنم را نگاه کن

 

قدری بکش تو ناز من نازدانه را

تا سر کنم حدیث شب و تازیانه را

 

قلبم ز دست فاصله ها تیر می کشد

پایم ز درد آبله ها تیر می کشد

 

با عمه پا به پای اسیران دویده ام

دنبال قافله به بیابان دویده ام

 

بر دامنم گذاشته عمه سر تو را

شد نوبتم که بوسه زنم حنجر تو را

 

چون صورت تو صورت من زخم خورده است

اصلا تمام قامت من زخم خورده است

 

چشم انتظار دختر تو شهر شام بود

دیدم که سنگ دست زنان روی بام بود

 

در زیر خاک و آتش شان سوخت گیسویم

یکباره گر گرفت و بر افروخت گیسویم

 

بابا نگو به عمه ... سرم درد می کند

با او نگو ولی ... کمرم درد می کند

 

من زینب توام به خدا زیور توام

خیلی شبیه مادر غم پرور توام

 

آبم مکن مپرس ز احوال موی من

بگذر ... چرا نیامده با تو عموی من؟

 

ای از سفر رسیده ز رنج سفر بگو

از روی نیزه رفتن و از چوب تر بگو

 

خون می چکد هنوز چرا از روی لبت

ای دخترت فدای رخ نا مرتبت

 

در مجلسی که حرمت طفلان تو شکست

می دیدمت ز گوشه ای دندان تو شکست

 

دیدم چگونه بر سر تو چوب می زدند

در پیش چشم خواهر تو چوب می زدند

 

انگار روی چشم من آب مذاب ریخت

وقتی به طشت روی سر تو شراب ریخت

 

(رضا رسول زاده)

 

*****************************

 

 اگر چه زخمی ام امّا کبوترم بابا

در آسمان نگاه تو می پرم بابا

 

چقدر ناز مرا می کشیدی و حالا

تو ناز می کنی و من که می خرم بابا

 

زبان گشا و بگو آن چه را که می پرسم

بگو عزیز دلم از برادرم بابا

 

بگو که حلق علی را چگونه پاشیدند

بگو برای من از او که خواهرم بابا

 

فدایت ای سر خونین دو چشم را وا کن

ببین زمانه چه آورده بر سرم بابا

 

ببین هجوم خزان را به گلشن رویم

گلم ولی به خدا زرد و پرپرم بابا

 

اگر چه لاغرم امّا عجیب خوشحالم

برای پر زدن امشب سبک ترم بابا

 

بیا ز خاک خرابه به آسمان بپریم

اگر چه زخمی ام امّا کبوترم بابا

 

(سید محمد جوادی)

 

******************

 

 لیله ی قدرم و تنها سحرش را دارم

پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم

 

دختر شاهم و اما فقط از این دنیا

پای زخمی شده و چشم ترش را دارم

 

خواستم پر بزنم زود به یادم آمد

من از آن بال فقط چند پرش را دارم

 

بزند یا نزند فرق ندارد شلاق

طاقت سختی هر درد سرش را دارم

 

شهر را یک تنه با گریه به هم می ریزم

نوه ی فاطمه هستم جگرش را دارم

 

سرزده آمده مهمان و در این استقبال

گیسویی تا که شود فرش سرش را دارم

 

زیر قولش نزده عمه ببین بالَش را

گفت باشد تو برو! دور و برش را دارم

 

آن همه حامی من بود ولی از این راه

به تنم ضربه ی چندین نفرش را دارم

 

من نگویم چه شده چون خبرش را داری

تو نگو از لب خونین خبرش را دارم

 

عمه باید بروم وقت خداحافظی است

نگرانم نشوی! همسفرش را دارم

 

(علیرضا لك)

 

*****************

 

 وقتي كه آمدي به برم نور ديده ام

گفتم كه بازهم نكند خواب ديده ام

 

بابا منم شكوفه سيب سه ساله ات

حالا ببين چه سرخ و سياه و رسيده ام

 

خيلي ميان راه اذيت شدم ولي

رنج سفر به شوق وصالت كشيده ام

 

اينرا بدان كه بين تو و تازيانه ها

نام تو را به قيمت سيلي خريده ام

 

در بين اين مسير پر از غصه بارها

از آسمان ناقه چو باران چكيده ام

 

پايم سرم تمام تنم درد مي كند

از بس كه زجر در دل صحرا كشيده ام

 

كم سو شده دو چشم من از ضربه هاي او

حتي به زور صوت رسا را شنيده ام

 

از راه رفتنم تعجب نكن كه من

طعم بد شكستن پهلو چشيده ام

 

پاهاي من همه پر طاول شده ببين

خيلي به روي خار بيابان دويده ام

 

چادر ز عمه قرض گرفتم كه زير آن

پنهان كنم ز روي تو گوش دريده ام

 

بشنو تمام خواهش اين پير كودكت

من را ببر كه جان تو ديگر بريده ام

 

عمه كه پاسخي به سؤالم نمي دهد

آيا شبيه مادر قامت خميده ام؟

 

پاهاي من همه پر طاول شده ز بس

از ترس او ميان بيابان دويده ام

 

(محمد بیابانی)

 

**************

 

 چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا

 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا

 

در فضای سیاه دلتنگی،چشم هایم سفید شد از داغ

 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا

 

این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند

 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا

 

از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد

 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا

 

گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم

 تکه ای آسمان اگر باشد،قدر یک مشت بال و پر بابا

 

شعله ور شد کبوتر بوسه،سوخته شاخه ی لبان تو

 خیزران از لبان شیرینت،قند دزدیده یا شکر بابا؟

 

شام سر تا به پا همه چشمند،قد و بالای من تماشا شد

 من شهید نگاه می باشم،کشته ی این همه نظر بابا

 

دارم از داغ کوچه می گویم،باغ آتش بهشت پهلویم

 با تمام وجود حس کردم،مادرت را به پشت در بابا

 

قدری آغوش عمه پوشیدم،کاش می مردم و نمی دیدم

 یا که معجر بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا

 

عمه در قحط غیرت یک مرد،بین طوفان سنگ و زخم و درد

 خم به ابروش هم نمی آورد،شیر زن بود شیر نر بابا

 

طعنه ها قد کمانی اش کردند،تیر شد در نگاهشان هر بار

 تا به من خیره شد نگاه سنگ،سینه ی او شده سپر بابا

 

نه از این بیشتر نمی خواهم،تا که سربار خواهرت باشم

 جان عمه نرو بدون من،قصه ی من رسیده سر بابا

 

(سید مسیح شاه چراغی)

 

***************

 

 قافله رفته بود و در خوابم

عطر شهر مدينه پيچيده

خواب ديدم پدر ز باغ فدك

سيب سرخي براي من چيده

 

قافله رفته بود ومن بي جان

پشت يك بوته خار خشكيده

بر وجودم سياهي صحرا

بذر ترس و هراس پاشيده

 

قافله رفته بود و من تنها

مضطرب،ناتوان ز فريادي

ماه گفت:اي رقيه چيزي نيست

خواب بودي ز ناقه افتادي

 

قافله رفته بودودلتنگي

قلب من را دوباره رنجانده

باد در گوش ماه ديدم گفت:

طفلكي باز هم كه جامانده!

 

قافله رفته بودو تاول ها

مانعي در دويدنم بودند

خستگي،تشنگي،تب بالا

سد راه رسيدنم بودند

 

قافله رفته بودو مي ديدم

مي رسد يك غريبه ازآن دور

ديدمش-سايه اي هلالي شكل-

چهره اش محو هاله ای از نور

 

ازنفس هاي تندو بي وقفه

وحشت و اضطراب حاكي بود

ديدم او را زني كه تنها بود

چادرش مثل عمه خاكي بود

 

بغض راه گلوي من را بست

گفتمش من يتيم و تنهايم

بغض زن زودتر شكست وگفت:

دخترم،مادر تو زهرايم

 

(وحید قاسمی)

 

*****************

 

اينجا بهانه های زدن جور می شوند

کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی

کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام

یا ناله ای به خاطر زنجیرِ پا کنی

 

اصلاً نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست

حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند

دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم

چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

 

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند

نان های خشک خانه یشان هم تمام شد

امروز هم به نیّت تفریح آمدند

عمه کجاست چادر من ؟ ازدحام شد

 

اينجا كه زخم از در هر خانه ميزنند

اينجا كه بند بر پر پروانه ميزنند

با گوشواره هاي خودم ناز ميكنند

اين دختران كه سنگ به ويرانه ميزنند

 

صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند

ما را خلاصه غالب اوقات می زنند

یک در میان به روی من و عمه می خورد

سنگی که سمت خیمه ی سادات می زنند

 

از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد

لکنت زبان من نه مداوا نمی شود

پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:

زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود

 

دستی بکش به زبری رویم که حق دهی

نا مردهای شام چه مردانه می زنند

دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو

دارند حرف کار که در خانه می زنند؟

 

(حسن لطفی)

 

*******************

 

خبر آمد که ز معشوق خبر می آید

ره گشایید که یارم ز سفر می آید

 

کاش می شد که ببافند کمی مویم را

آب و آیینه بیارید پدر می آید

 

نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی

نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

 

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد

غالبا درد به دنبال جگر می آید

 

راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست!

سر که آشفته شود حوصله سر می آید

 

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم

نیم عمامه از  آن بهر تو در می آید

 

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم

غیر من از پس کار تو که برمی آید؟

 

راستی! هیچ خبر دار شدی تب کردم؟

راستی! لاغری من به نظر می آید؟

 

راستی! هست به یادت دم چادر گفتی

دختر من! به تو چادر چقدر می آید

 

سرمه ای را که تو از مکه خریدی، بردند

جای آن لخته خونی که ز سر می آید

 

(محمد سهرابی)

 

***************

 

در گریه غرق بود ولیكن صدا نداشت

شاید ز ترس دشمن و شاید كه نا نداشت

 

از میهمان نوازیِ سنگین كوفیان

بر پیكرش نشانه ی ضربت، كجا نداشت؟

 

با یاد خنده های پدر گریه می نمود

دیگر امید دیدن آن خنده را نداشت

 

سنش به قدر درك ستم هم نمی رسید

در روح كودكانۀ او كینه جا نداشت

 

مظلومه ای كه گردش این روزگار زشت

ظلمی نمانده بود كه بر وی روا نداشت

 

هم سنگ دردهای بدون كرانه اش

عشقش به ذات اقدس حق انتها نداشت

 

سخت است گر چه باورش اما حقیقت است

عشقی كه غیر ذات خدا خون بها نداشت

 

او عاشق پدر، پدرش عاشق خدا

هرگز سه ساله عاشقی این سان خدا نداشت

 

(سید محمد مجید موسوی گرمارودی)

 

********************

 

آمدی گوشه ویران چه عجب!

زده ای سر به یتیمان چه عجب!

 

تو مپندار که مهمان منی

به خدا خوبتر از جان منی

 

بس که از جور فلک دلگیرم

اول عمر ز عمرم سیرم

 

دل دختر به پدر خوش باشد

مهربانی زدو سر خوش باشد

 

تو بهین باب سرافراز منی

تو خریدار من و ناز منی

 

بعد از این ناز برای که کنم

جا به دامان وفای که کنم

 

اشک چشم من اگر بگذارد

درد دلهام شنیدن دارد

 

گرچه در دامن زینب بودم

تا سحر یاد تو هر شب بودم

 

گر نمی کرد به جان امدادم

از غم هجر تو جان می دادم

 

آنقدر ضعف به پیکر دارم

که سرت را نتوان بردارم

 

امشب از روی تو مهمان خجلم

از پذیرایی خود منفعلم

 

مژده عمّه که پدر آمده است

رفته با پا و به سر آمده است

 

دیدنی گوشه ویرانه شده

جمع شمع و گل و پروانه شده

 

آخر ای کشته راه ایزد

پدرت سر به یتیمان می زد

 

تو هم آخر پسر آن پدری

 تو پور آن نخل امامت ثمری

 

که به پیشانی تو سنگ زده؟

که زخون بررخ تو رنگ زده؟

 

ای پدر کاش به جای سر تو

می بریدند سر دختر تو

 

(علی انسانی)

 

*********************

 

از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها

دنیای خانه، روشن و زیبا غروب‌ها

 

از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها

آغوش می‌شوند سرا پا غروب‌ها

 

از راه می رسند و به آغوش می کشند

با اشتیاق کودک خود غروب ها

 

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌هاست

زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها

 

در چشم های منتظران گرگ و میش عصر

محو است در شکوه تماشا غروب ها

 

در چشم های دخترکان شوق دیگری‌ست

شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

 

بعد از هزار سال همان شوق شعله ور

در چشم های منتظر ما غروب ها

 

بعد از هزار سال من و کودکان شام

تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها

 

این‌جا پدر! خرابه‌ی شام است، کوفه نیست

این‌جا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

 

بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده‌ ست

دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

 

بابا بیا که بغض مرا، وا نکرده است

نه زخم تازیانه، نه حتی غروب ها

 

دست تو را بهانه گرفته‌ست بغض من

بابا ز راه می‌رسد آیا غروب‌ها؟

 

دست تو را بهانه گرفته که بشکفد

بغضم میان دست تو تنها غروب ها

 

بابا بیا کنار من و این پیاله آب

که تشنه‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

 

از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی

از جاده‌ها بیایی ... اما غروب‌ها

 

بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز

بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها

 

کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش

چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها

 

خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر

دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

 

بعد از هزار سال هنوز اشک می‌چکد

از مشک پاره‌پاره‌ی سقا غروب‌ها

منبع: سایت بیتوته

 

اين مقاله تا چه اندازه براي شما مفيد بوده است؟

 12345 
ضعيفعالي
توضیحات شما . (اختياري)

ميانگين آرا :0.0 از 5 امتياز است.


12345
0 : تعداد کل آرا ارسال شده
-1 108806 -1 -1

سینما
ادبیات
کتاب و کتابخوانی
هنری
  
 
ارسال به دوستان


در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse