مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند -رهبر معظم انقلاب   
۱۳۹۶ چهارشنبه ۱ آذر -اِلأَربِعا ٣ ربيع الاول ١٤٣٩ - Wednesday November 2017
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
  بازدید ها :  108   بازدید    تاریخ درج مطلب  3/7/1396    
 
 
اشعار روز سوم محرم؛ حضرت رقیه(س)3
 

از خیمه ها که رفتی و دیدی مرا به خواب

داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده ای

 

گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد

می گفت عمّه ام به رخم بوسه داده ای

 

من با هوای دیدن تو زنده مانده ام

جویای گنج بودم و ویرانه نشین شدم

 

ممکن نشد که بوسه دهم بر رخت به نی

با چشم خود ز خرمن تو خوشه چین شدم

 

تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه

دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم

 

تا یک نگه ز گوشه ی چشمی به من کنی

من چشم از سر تو دمی بر نداشتم

 

با آنکه آن نگاه، مرا جان تازه داد

اما دوپلک خود ز چه بر هم گذاشتی

 

یکباره از چه رو، دو ستاره افول کرد

گویا توان دیدن عمّه نداشتی

 

من کنار عمّه سِتادم به روی پای

مجروح پا و اِذن نشستن نداشتم

 

دستی سیاه بی ادبی کرد با سرت

من هم کبود دست روی سر گذاشتم

 

با آنکه دستبرد خزان دیده ای و لیک

باغ ولایت است که سر سبز و خرّم است

 

رخسار توست باغ همیشه بهار من

افسوس از اینکه فرصت دیدار بس کم است

 

ای گل اگر چه آب ندیدی ولی بُوَد

از غنچه های صبح لبت نو شکفته تر

 

از جورها که با من و عمـّه شد مپرس

این راز سر به مُهر، چه بهتر نهفته تر

 

هر کس غمم شنید، غم خود زیاد برد

بر زاری ام ز دیده و دل، زار گریه کرد

 

هر گاه کودک تو، به دیوار سر گذاشت

بر حال او دل در و دیوار گریه کرد

 

ای مه که شمع محفل تاریک من شدی

امشب حسد به کلبه ی من ماه می برد

 

گر میزبان نیامده امشب به پیشواز

از من مَرَنج، عمّه مرا راه می برد

 

گر اشک من به چهره ی مهتابی ام نبود

ای ماه، این سپهر، اثَر از شَفَق نداشت

 

معذور دار، اگر شده آشفته موی من

دستم بر شانه به گیسو رَمَق نداشت

 

ویرانه،غصّه،زخم زبان،داغ، بی کسی

 این کوه را بگو، چون کاه چون کِشَد؟

 

پای تو کو؟ که بر سَرِ چشمان خود نَهم

دست تو کو؟ که خار ز پایم برون کشد

 

سیلی نخوره نیست کسی بین ما ولی

کو آن زبان؟ که با تو بگویم چگونه ام

 

دست عَدو بزرگ تر از چهره ی من است

یک ضربه زد کبود شده هر دو گونه ام

 

یکبار سر به گوشه ی ویران بزن، ببین

من خاک پای تو به جبین می کشم بیا

 

کن زنده یاد مادر خود را ببین چسان

خود را از درد روی زمین می کشم بیا

 

گر در بَرَت به پای نخیزم ز من مپرس

اما ببخش، نیست توانی به پای من

 

نه شمع در خرابه، نه تو گفتگو کنی

مشکل شده شناختن تو برای من

 

ای آرزوی گمشده پیدا شدی و من

دست از جهان و هر چه در آن هست می کشم

 

سیلی، گرفته قوّت بینایی ام

من تا شناسمت به رخت دست می کشم

 

ای گل، زعطر ناب تو آگه شدم، تویی

ویرانه، روز گشته اگر چه دل شب است

 

انگشت ها که با لب تو بوده آشنا

باور نمی کنند که این لب همان لب است

 (علی انسانی)

 

***************

 

 من این ویرانه را از اشک دریا می کنم امشب

 ز دریا گوهر مقصود پیدا می کنم امشب

 

 سحرگاهان که در خواب است چشم زاده سفیان

  به زاری سر به سوی حق تعالی می کنم امشب

 

ندارم تاب هجران پدر زین بیشتر برجان

 زحق دیدار رویش را تمنّا می کنم امشب

 

 اگر چندی پدر پنهان بود از چشم ما لیکن

 من آن گم گشته را ای عمّه! پیدا می کنم امشب

 

 چو دانم ناله شب زنده داران بی اثر نبود

 به آه نیمه شب این عقده ها وا می کنم امشب

 

 اگر منت گذارد بر من و آید به بالینم

بدین شکرانه جان قربان بابا می کنم امشب

 

 به گرد شمع رویش همچنان پروانه می سوزم

 زمرگ خود در این ویرانه غوغا می کنم امشب

 

 ز دشمن هرچه دیدم من نگفتم تاکنون با کس

 ولی نزد پدر راز دل افشا می کنم امشب

 

 من آن مرغ شباهنگم که از این لانه ویران

به ناگه آشیان برشاخ طوبی می کنم امشب

 

 من آن طفل صغیر شاه دینم کز بر طفلان

 به جنت جای در دامان زهرا می کنم امشب

 

 همان درِّ یتیم زاده زهرا حسینم من

 که همچون گنج در ویرانه مأوا می کنم امشب

 

 رقیّه، آخرین قربانی شاه شهیدانم

 که خود طومارمرگ خویش امضا می کنم امشب

 

 تأسّی کرده ام در کودکی بر مادرم زهرا

 که با رخسار نیلی، ترک دنیا می کنم امشب

 

 منم دُخت حسین و قبله حاجات اهل دل

 همه درد "مؤید" را مداوا می کنم امشب

 

(سید رضا مؤید)

 

**************************

 

 گیسو به دست بر سر راهت نشسته ام

مانند زخم های لب تو شکسته ام

 

بابا عجب شده است که از نی درآمدی

بر دیدن خرابه نشین با سر آمدی

 

دیر آمدی بگو به کجا میهمان شدی؟

درگیر مجلس طبق و خیزران شدی؟

 

یا که طبق شبیه تو دلبر نداشته

یا نیزه دست از سر تو بر نداشته؟

 

ابروی زخم خورده رخت ناز کرده است

نیزه چقدر جا به سرت باز کرده است

 

بابا فدای چشم تو این زخم های من

یک کم بخند زندگی من برای من

 

اصلاً فدای چشم تو،چشمم کبود نیست

این بوی روی چادر من بوی دود نیست

 

بر گوش من چه غصه اگر گوشواره نیست

تو فکر کن که پیرهنم پاره پاره نیست

 

بابا ببخش صورت من گرد وخاکی است

این ردً پنجه نیست که...هر چند حاکی است

 

دستش چه حرفها که به گوشم سروده است

اما خیال کن تو که زجری نبوده است

 

هر چند که گرسنه ام اما خیال نیست

بابا همین که امده ای پس ملال نیست

 (حسن کردی)

 

***************************

 

زنده هستم به امیدی که بیایی بابا

باز هم مرغ دلم گشته هوایی بابا

ذکر هر روز و شبم گشته کجایی بابا

شام یا کوفه و یا کرب و بلایی بابا

 

رخ نما و دل ما را به نگاهی بنواز  

ناز کم کن قدمی رنجه کن ای چشمه ناز

 

بی گل روی تو از جان و جهان سیر شدم

بی فروغ رخ تو زار و زمین گیر  شدم

آری از داغ غم دوری تو پیر شدم

باورت نیست و لی بسته به زنجیر شدم

 

نفسم تنگ شده بسکه دویدم بابا      

بسکه از دوری تو ناله کشیدم بابا

 

یاس بودم من و از جور خزان افسردم

وقتی از ناقه فتادم چو گلی پژ مردم

هر کجا نام تو را  روی لبم می بردم

بی امان زدشمن تو تازیانه خوردم

 

دیدها بگشا به سویم ای زاده خیر الورا   

ترس آن دارم گشایی چشم و نشناسی مرا

 

دیده بگشا و ببین عمه قدش خم گشته

رزق روز و شب من ناله و ماتم گشته

دیده ام از غم تو همچو دو زمزم گشته

سوی چشمان ترم ز دوریت کم گشته

 

روزها تیرها شده پیش دو چشم تارم    

مدد از عمه گرفتم که قدم بردارم

 

شهر آذین شده بود وهمه جا همچون عید

نه تو بودی نه عمو بود تنم می لرزید

خواهرت ناله کشید و به گمانم فهمید

دختر حرمله از دور به من می خندید

 

 

بی سبب نیست که اینگونه زمین گیر شدم  

بی تو هرجا هدف طعنه و تحقیر شدم  

 (مجید رجبی)

 

**************************

 

 قربان اشک دیده و این دُر فشانیت

ای جان فدای محنت و رنج نهانیت

 

از لحن دلنشین تو قلبم گرفته شد

دیگر نماند صبرم از این نغمه خوانیت

 

شب مات و ، اختران همگی غرقه در سکوت

تا بشنوند زمزمه ی آسمانیت

 

چون ماه آسمان که نیاسوده لحظه ای

بگذشته در مدار سفر زندگانیت

 

رنجی که از خزان یتیمی کشیده ای

پیدا بود ز رنگ رخ ارغوانیت

 

ای روشن از فروغ تو ویران سرای شام

چون شمع ، آتشم مزن از خوش زبانیت

 

 بودی امید که از سفر آید پدر، ولی

جز غم نبود حاصل این خوش گمانیت

 

چون مژده دادیم که حسین از سفر رسید

دردا نبود جر غم دل مژدگانیت

 

دادی تو جان و، بوسه گرفتی ز روی باب

قربان جان فشانی و این مهربانیت

 

(حبیب الله چایچیان(حسان))

 

*********************

 

 تمام می شوم امشب در آخر قصه

بخواب بانوی احساس! دختر قصه!

 

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از در قصه

 

ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!

میان شعله ی آتش سراسر قصه...

 

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آور قصه

 

بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه

 

**

 

نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست

نپرس از تن در خون شناور قصه

 

بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصه

 

و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-

پری بماند و دیو ستمگرقصه

 

**

 

بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها! قلندر قصه!

 

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!

که پیر می شوی امشب از آخر قصه:

 

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...

بگیر اگرچه که سخت است باور قصه

 

(حسن اسحاقی)

 

**********************

 

 ماجرایست ماجرای سرت

به لبم بود روضه های سرت

 

همه جاپشت نیزه ی سرتو

دخترت رفت پابه پای سرت

 

حسرت دخترت فقط این است

سرمن بود کاش جای سرت

 

نیزه دارتو باهمه لج کرد

دردسرشد پدربرای سرت

 

لب نی، سنگ، بی هوا سیلی

هرچه آمد سرم فدای سرت

 

چقدر مشکل است تشخیصت

نا مرتب شده نمای سرت

 

چه به این روز دختر آوردی

از سر نیزه سردر آوردی

 

***

 

جای سالم نمانده در تن من

آه زجر آوراست ماندن من

 

پاره شد تا لباس من خندید

چقدر بی حیاست دشمن من

 

چقدر وحشیانه می انداخت

غل وزنجیر رابه گردن من

 

بازوی من شکست وبی حس شد

مثل عمه شده شکستن من

 

غیرت عمه رابه جوش آورد

به روی خاک ها نشستن من

 

پدرم با سر آمده یعنی

شده نزدیک وقت رفتن من

 

شانه ام تیر می کشد بابا

بار زنجیر می کشد بابا

 

 ***

 

از روی ناقه دخترت افتاد

مثل افتادن پرت افتاد

 

سرت از روی نیزه های بلند

تاکه افتاد خواهرت افتاد

 

سر اصغر کنار ناقه من

از روی نیزه با سرت افتاد

 

او یک تازیانه وحشی

به سروروی دخترت افتاد

 

بی هوا تاکه زجر من را زد

دخترت یاد مادرت افتاد

 

گفتم ای شمر بشکند دستت

چشم من تا به حنجرت افتاد

 

شب آخر رسیده می دانم

عمر من سر رسیده می دانم

 (مسعود اصلانی)

 

******************

 

 فریادها چو راه سفرها کشیده اند

شب ها کشیده اند، سحرها کشیده اند

 

سنگینی ام به قدر دو تا بوسه مانده است

وزن مرا نسیم سحرها کشیده اند

 

فکرم پس از تو دست کشیدن ز زندگی ست

دست مرا ز بس به سفرها کشیده اند

 

نائب گرفته ام که کشد آه جای من

آه مرا نسیم سحرها کشیده اند

 

این قوم بسته اند به ناخن حنای عید

ناخن ز بس به روی جگرها کشیده اند

 

پوشیدنی نمانده برایم به غیر چشم

هر چیز را که بود به سرها کشیده اند

 

سنگین تر است از همه ی بار کائنات

نازی که دختران ز پدرها کشیده اند

 

حرف و حدیث موی سر من دراز شد

 در شام و کوفه بس که خبرها کشیده اند

 

نقش تو را به نوک سنان ها کشانده اند

نقشه برای من به گذرها کشیده اند

 

آمد به حرف طفل تو با خال و خط تو

زیر زبان من به هنرها کشیده اند

 

هم پرده نیست با کمی از گوش درد من

دردی که گوش ها ز خبرها کشیده اند

 

چشمم هنوز منتظر دست های توست

زآن سرمه ها که وقت سحرها کشیده اند

 

شد سایه ام بلندتر از من به پای نی

چون سایه ها به نور قمرها کشیده اند

 

معنی، لب حسین کرامت نمود، اگر

از خیزران تلخ شکرها کشیده اند

 (محمد سهرابی)

 

**************************

 

 با اینکه در خرابۀ شام است جای من

زهـراست زائــر حـرم با صفــای من

 

قیمت‌گذار گوهر اشکش فقط خداست

هر دل‌شکسته‌ای که بگرید برای من

 

طفل سه‌ ساله را که توان فرار نیست

دیگر چرا به سلسله بسته است پای من؟

 

دیشب نماز خوانده‌ام و اشک ریختم

شاید پـدر سـری بزنـد بر سرای من

 

جان را به کف گرفته‌ام و نذر کرده‌ام

امشب اگر رسد بـه اجابت دعای من

 

در شام هم که جان بدهم کربلایی‌ام

این گوشـۀ خرابه شـده کربلای من

 

کارم رسیده است به جایی که کعب نی

گریــد بــرای زمزمــۀ بی‌صــدای مـن

 

از بس گریستم، دگر از اشک، خیس شد

خشتـی کـه در خرابـه شـده متکای من

 

یک لحظه در خرابه دو چشمم به خواب رفت

دیـدم کـه روی دامـن باباست جـای من

 

«میثم!» غریب جان دهم و نیست هیچ کس

جـز تـازیانـه با خبــر از دردهــای مــن

 (غلامرضا سازگار)

 

**************

 

 مُرد در ویرانه و ویرانه را آباد کرد

 دید بس بیداد و بر پا رسم عدل و داد کرد

 

مرگ این دُخت سه ساله شامیان و شام را

 با خبر از راه حق، چون خطبۀ سجاد کرد

 

کس نبود در شام آگه از علی و از حسین

مکتب آل علی با مرگ خود ایجاد کرد

 

در دل شب شد سر شه شمع و او پروانه اش

شور عشقش سوخت هم خاکسترش بر باد رفت

 

بود رأس شه گل و او بلبل و آن سرخ گل

بلبل بشکسته پر را از قفس آزاد کرد

 

هدیه کس از بهر دختر می فرستد رأس باب؟

آل سفیان خوب اولاد علی را شاد کرد

 

کرد کار خون بابش، اشک آن طفل یتیم

 واژگون بر فرق دشمن کاخ استبداد کرد

 

بهر غسلش حاجت آبی نبود غسّاله را

 چون ز اشک زینب و کلثوم استمداد کرد

 

برد او جای کفن رخت اسیری زیر خاک

 بین وفاداری او کز بی کفن ها یاد کرد

 

آهنین بندی که با خود برد همره زیر خاک

 در فنای خصم، کار پتکی از پولاد کرد

 

در رثایت ای سه ساله دختر شاه شهید

 «خوشدل» از سوز جگر این ناله و فریاد کرد

 (علی اکبر خوشدل)

 

*********************

 

 ای کاش اشک دیدۀ من بسترم نبود

می سوختم چو شمعی و خاکسترم نبود

 

بود اول مصیبت من غصۀ فراق

 دردا که داغ هجر غم آخرم نبود

 

ای ماه من، به کلبۀ احزان خوش آمدی

 بی روی تو فروغ به چشم ترم نبود

 

خون جگر به خوان پذیرایی من است

 شرمنده ام که سفرۀ رنگین ترم نبود

 

ای روشن از جمال تو صبح امید من

 در کودکی یتیم شدن باورم نبود

 

منزل به منزل آمدم امّا هزار حیف

 در راه شام سایۀ تو بر سرم نبود

 

شد خورد استخوان من از تازیانه چون

تاب تحمل این همه در پیکرم نبود

 

ناز مرا به ضربت سیلی کشید خصم

بابا گمان نبر که نوازشگرم نبود

 

تا زنده ام، به جان تو مدیون زینبم

 جز او کسی به فکر من و خواهرم نبود

 

افتادم آن شبی که ز ناقه به روی خاک

 از ترس، مرده بودم اگر مادرم نبود

 

جز دیدن جمال امام زمان «شفق»

 در روزگار آرزوی دیگرم نبود

 (سید محمد جواد غفورزاده (شفق))

 

******************

 

 باب خود امشب در این ویرانه مهمان می کنم

 زینت دوش نبی را، زیب دامان می کنم

 

موی من در خردسالی گر پریشان شد چه غم

 عالمی را زین پریشانی، پریشان می کنم

 

میزبان گردد خجل گر بی خبر مهمان رسد

 عذرخواهی ز تو ای فرخنده مهمان می کنم

 

ماه رویت چون به زیر ابر خون پنهان شده

چهره ات را شستشو با آب چشمان می کنم

 

قصدم اینست از جنایات یزید آگه شوی

 ورنه ای بابا، رخم را از تو پنهان می کنم

 

گر تو کردی کربلا را مرکز عشق و وفا

 منهم این ویرانه را یک شعبه از آن می کنم

 

کُنج ویران، با سپاه اشک و آه خویشتن

کاخ ظلم خصم را با خاک یکسان می کنم

 

این جوابی بود «انسانی» به آن شاعر که گفت

 عمه جان، امشب ز هجر باب افغان می کنم

 

(علی انسانی)

 

******************

 

 گل سر نیست ولی موی سرم هست هنوز

تن من آب شد اما اثرم هست هنوز

 

جای سیلی زروی گونه من پاک نشد!

ردشلاق بروی کمرم هست هنوز

 

می توانم بخداباتو بیایم بابا

جان زهرا کمی ازبال وپرم هست هنوز

 

گفتم ای دختر شامی برو وطعنه نزن

سایه رحمت بابا به سرم هست هنوز

 

منکه از حرمله وزجر نخواهم ترسید

دختر فاطمه هستم جگرم هست هنوز

 

گفت که می زنمت اسم پدرراببری

گفتم ای زجر بزن چون سپرم هست هنوز

 

همه دم ناز کشیدو به دلم تسکین داد

جای شکر است که عمه به برم هست هنوز

 

بازمین خوردن من دیده خود می بندد

شرم در چهره ساقی حرم هست هنوز

 

خاطرت هست که قنداق علی خونی بود؟

همه خاطره ها در نظرم هست هنوز

 

غصه معجر من رانخوری بابا جان

پاره شد معجرم اما به سرم هست هنوز

 (مهدی نظری)

 

**************

 

 با غم ِ هجر ِ جگرسوز مدارا بد نيست

شبِ بيداري و امّيد به فردا بد نيست

 

دو سه باري شده يك جور پريدم از خواب

چون عمو نيست نخوابيدنِ اينجا بد نيست

 

با همين گريه تورا پيش خودم آوردم

عمه ميگفت كه گريه نكن اما بد نيست

 

دستگيرم شده ديوار به استقبالت

ياري ام گر بكند زانويِ اين پا بد نيست

 

چه كسي گفته كه نشناختمت بابايي!

از تعجب كه دگر پرسش آيا بد نيست

 

زخم هايِ سر ِ تو مثل تمام تن من

همه كاريست وگرنه كه مداوا بد نيست

 

كهنه پوشي ِ مرا دختركي زد به رُخَم

نرسيدم به خودم، پيش ِ تو حالا بد نيست؟

 

بعد از آن ضربه دگر حرف بدي نشنيدم

وسطِ دشت بيفتي تك و تنها بد نيست

 

گره يِ روسري ام هرچه كه زد باز نشد

تا بدانند همه دختر بابا بد نيست

 

خُب دلم تنگ شده باز كه سرسنگيني

لحظه اي سوخته پلكَت بشود وا بد نيست

 

مدتي هست كه يك بوسه بدهكار ِ مني

از روي ناز طلبكاري و دعوا بد نيست

 

خيزران كار ِ خودش را همه جوره كرده

به زبانت بگذارم لبِ خود را بد نيست

 

تپش قلبِ من آرام و پُر از درد شده

عمه را با خبرش كن كه تنم سرد شده

 (حبيب نيازی)

 

اين مقاله تا چه اندازه براي شما مفيد بوده است؟

 12345 
ضعيفعالي
توضیحات شما . (اختياري)

ميانگين آرا :0.0 از 5 امتياز است.


12345
0 : تعداد کل آرا ارسال شده
-1 108805 -1 -1

سینما
ادبیات
کتاب و کتابخوانی
هنری
  
 
ارسال به دوستان


در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse