مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند -رهبر معظم انقلاب   
۱۳۹۶ چهارشنبه ۱ آذر -اِلأَربِعا ٣ ربيع الاول ١٤٣٩ - Wednesday November 2017
نقشه وب سایت   تماس با ما  جستجو در وب سایت  ورود به صفحه اصلی
  بازدید ها :  88   بازدید    تاریخ درج مطلب  3/7/1396    
 
 
اشعار روز سوم محرم؛ حضرت رقیه(س)

امشب که با تو انس به ویران گرفته ام

ویرانه را به جای گلستان گرفته ام

 

امشب شب مبارک قدر است و من تو را

بر روی دست خویش چو قرآن گرفته ام

 

پاداش تشنه کامی و اجر گرسنگی

گل بوسه ایست کز لب عطشان گرفته ام

 

از بس که پابرهنه به صحرا دویده ام

یک باغ گل زخار مغیلان گرفته ام

 

از میزبانی ام خجلم سفره ام تهی ست

نان نیست جان زمقدم مهمان گرفته ام

 

زهرا به چادرش زعلی می گرفت رو

من از تو رو به موی پریشان گرفته ام

 

من بلبل حسینم و افتادم از نوا

چون جغد، آشیانه به ویران گرفته ام

 

بر داغدیده شاخۀ گل هدیه می برند

من جای گل، سرِ تو به دامان گرفته ام

 

(میثم) مدار خوف زموج بلا که من

دست تو را به دامن طوفان گرفته ام

 (غلامرضا سازگار)

 

*************

 

 ویران‌نشین شدم که تماشا کنی مرا

مثل قدیم در بغلت جا کنی مرا

 

گفتم می‌آیی و به سرم دست می‌کشی

اصلاً بنا نبود ز سر وا کنی مرا

 

آن شب که گم شدم وسط نیزه‌دارها

می‌خواستم فقط که تو پیدا کنی مرا

 

از آن لبی که دور و برش خیزرانی است

یک بوسه‌ام بده که سر و پا کنی مرا

 

با حال و روز صورت تغییر کرده‌ات

هیچ انتظار نیست مداوا کنی مرا

 

معجر نمانده است ببندم سر تو را

پیراهنت کجاست که بینا کنی مرا

 

وقتی که ناز دخترکت را نمی‌خری

بهتر اسیر زخم زبان‌ها کنی مرا

 

حالا که آمدی تو؛ به یاد قدیم‌ها

باید زبان بگیری و لالا کنی مرا

 

عمّه ببخش دردسر کاروان شدم

امشب کمک بده که مهیّا کنی مرا

 

(احسان محسنی‌فر)

 

***************

 

از دردهایم با تو میگویم پدرجان

از گوشواره از النگویم پدرجان

 

تنها نشانی مانده آن هم جای زخم است

دشمن شبیخون زد به گیسویم پدرجان

 

****

 

دیشب گلت از روی ناقه بر زمین خورد

انگار که در کوچه ها مادر زمین خورد

 

از زخم های صورتم بابا گمانم

فهمیده ای که دخترت با سر زمین خورد

 

***

 

درد شدید مفصل زانو بماند

سوز ورم های سر بازو بماند

 

دیشب نبودی حرمله بدجور میزد

لب ها بماند...گوشه ی ابرو بماند

 

***

 

هی لا به لای رد شدن ها سنگ خوردیم

از هیزها از بد دهن ها سنگ خوردیم

 

در بین کوچه از جوان و کودکان و

بالای بام از پیر زن ها سنگ خوردیم

 

***

 

مرد یهودی سوی چشمان مرا برد

خولی لگد زد نیمی از جان مرا برد

 

بابا! تلفظ کردن نام تو سخت است

بدجور مشت زجر دندان مرا برد

 

(امیررضا قدیری)

 

**************

 

چشم تارم شبیه دریا شد

قامتم زیر غصه ها تا شد

ماه شب های من هویدا شد

دیده ام فرش راه بابا شد

 

انتظارم به سر رسید عمه

پاشو پاشو پدر رسید عمه

 

شب شده، ماه آمده پیشم

حضرت شاه آمده پیشم

یوسف از چاه آمده یشم

پدر از راه آمده پیشم

 

تا که همراه خود مرا ببرد

تا به هر جا که شد مرا ببرد

 

ای پدر آمدی ولی با سر

سرت آسیب دیده سرتاسر

شد برایم چنان معما،سر

که چه سان رفت روی نی ها،سر

 

ای پدر کاش جای این سر تو

پاره می شد گلوی دختر تو

 

بیش از این زنده ماندنم حرج است

پاسخ ناله ام دهان کج است

دنده هایم شکسته رج به رج است

پیکر من ز چند جا فلج است

 

شام مثل مدینه یا مکه 

استخوان بندزن ندارد که

 

وای از درد کاسهء زانو

وای از تازیانه و پهلو

کاش در کوچه های تو در تو

سر من می شکافت تا ابرو

 

کی به پیشانی تو سنگ زده

کی ز خون بر رخ تو رنگ زده

 

دختر آنکه بر تو سنگ زده

آن که با خون بر تو رنگ زده

دو سه باری به روم چنگ زده

گفته ای بینوای جنگ زده

 

کیف کردی چه ناخنی دارم؟

من پدر دارم از تو بیزارم

 

تنم از زخم پر ستاره شده

دامنم طعنهء شراره شده

چادرم در نزاع پاره شده

آستین هام چند کاره شده

 

یکی از پیش تو نقاب شده

یکی از روی سر حجاب شده

 

شامیان صدجفا به من کردند

خنده بر اشک یاسمن کردند

رخت غارت شده به تن کردند

سر معجر بزن بزن کردند

 

پس تو دیگر مپرس موت چه شد

یا زر آویزهء گلوت چه شد

 

سر پاکت چگونه بند شده

روی این نیزهء بلند شده

گیسوی دخترت کمند شده

لبم ای دوست مستمند شده

 

پس بیا و دوباره بوسم کن

خود بزرگم کن و عروسم کن

 

بار غم ها  کشیده ام بابا

کنج ازلت گزیده ام بابا

مثل زهرا خمیده ام بابا

پیرو آن شهیده ام بابا

 

کاش گل محترم شود روزی

این خرابه حرم شود روزی

 

غصه ها تاب از دلش برده

همه دیدند زار و افسرده

روی لب های خیزران خورده

دخترک لب نهاده و مرده

 

از تن زار خسته اش جان رفت

قصهء دخترک به پایان رفت

 (حسین قربانچه)

 

***************

 

 عشق کاری به قیل و قال ندارد

عاشقی حرف جز کمال ندارد

شاه عشّاق که مثال ندارد

باغ او میوه‌ای کال ندارد

نخل‌های علی نهال ندارد

 

غیر راه علی مسیر ندیدم

داخل خانه‌اش صغیر ندیدم

سر بلندند؛ سر به زیر ندیدم

من در این خانه غیر شیر ندیدم

شیر بودن که سنّ و سال ندارد

 

چون شده حیدری تبار؛ رقیّه

هست اعجوبه‌ی وقار؛ رقیّه

مثل عمّه شد استوار؛ رقیّه

گرچه دیده سه تا بهار؛ رقیّه

در کمالات؛ او مثال ندارد

 

بر رخ او خدا نقاب کشیده

روی او پرده‌ی حجاب کشیده

جای چشمانش آفتاب کشیده

صورتش به ابوتراب کشیده

حیف در زندگی مجال ندارد

 

خوشی از عمر خویش دیده؟ ندیده

نازدانه‌ست ناسزا نشنیده

پابرهنه به روی خار دویده

گرچه کودک، ولی شده‌ست خمیده

او الفباش غیر دال ندارد

 

مثل یک شیشه‌ی بلور، شکسته

همچو خشتی که در تنور شکسته

سنگ خورده ولی غرور شکسته

زیورش را کسی به زور شکسته

نزن او با کسی جدال ندارد

 

بر سرش ریخت آسمان خرابه

زخم‌ها خورد از زبان خرابه

معجر پاره؛ تازیانه؛ خرابه

آه؛ پروانه در میان خرابه

جای سالم به روی بال ندارد

 

بین انظار رفت مسخره کردند

سر بازار رفت مسخره کردند

دست به دیوار رفت مسخره کردند

کوچه هر بار رفت مسخره کردند

معجر پاره قیل و قال ندارد

 

زجر ول‌کن نبود؛ حرمله می‌زد

دخترک را بدون فاصله می‌زد

گردنش را گرفت سلسله می‌زد

گفت جامانده‌ام ز قافله می‌زد

طفل ترسیده که سؤال ندارد

 

کنج ویرانه غصّه دور و برش ریخت

خشت‌ها بالشی به زیر پرش ریخت

دختر شاه بود و موی سرش ریخت

گریه‌ها وقت دیدن پدرش ریخت

خواهشی او جز وصال ندارد

 (محمدجواد پرچمی)

 

************

 

 من که بعد از تو به کوه دردها برخورده ام


از یتیمی خسته ام از زندگی سرخورده ام

 


دخترت وقت وداعت از عطش بیهوش بود

زهر دوری تو را با دیده تر خورده ام


 

دست سنگین یک طرف انگشترش هم یک طرف

از تمام خواهرانم مشت بدتر خورده ام


 

صحبت از مسمار اینجا نیست اما چکمه هست

با همین پهلو چنان زهرای بر در خورده ام!



 

زیر چشمم را ببین خیلی ورم کرده پدر


بی هوا سیلی محکم مثل مادر خورده ام


 

حرفهای عمه خیلی سخت بر من میرسد


گوش من سنگین شده از بس مکرر خورده ام

 


هرطرف خم شد سرم سیلی سراغم را گرفت

گاه ازینور خورده ام گاهی ازآنور خورده ام

 


ساربان لج کرد با من هی مرا میزد زمین


گردنم آسیب دیده بس که با سر خورده ام


 

بیشتر که گریه کردم بیشتر سنگم زدند


ایستادم هرکجا تا سنگ آخر خورده ام

 

آه بابا دخترت را هیچکس بازی نداد


زخم ها از خنده ی این چند دختر خورده ام


 

دخترت با درد پا طی مسافت میکند


پای من زخم است پای زخم اذیت میکند

 (سید پوریا هاشمی)

 

***************

 

دلخورم از شام آهم را تماشا كرده اند

چشمه­ ي چشمِ مرا از گريه دريا كرده اند

 

سخت بابا به غرورِ دخترت بر خورده است

با من از بس مردمِ بي خير بد تا كرده اند

 

كوچه گردي، ريسمان، نانِ تصدق، كعب نِي

خيلي از اين بدترش را بد دهان ها كرده اند

 

هر كجا در راه افتادم سرم آورده اند

با لگد، كاري كه با پهلويِ زهرا(س) كرده اند

 

صورتي از من نمانده بسكه خوردم پشتِ دست

هق هقم را از سرِ لج سخت دعوا كرده اند

 

آه، دندان هايِ من يك در ميان افتاده اند

بي هوا تا آستينِ غيظ بالا كرده اند

 

تا به حدِّ مرگ بعد از آنكه هر بارم زدند

از سرِ نو از خدا مرگم تمنّا كرده اند

 

ريشه ريشه فرشِ سرخِ گيسوانم ريخته

بر سرم با پا يهودي ها تقلّا كرده اند

 

شاميان نازِ يتيمانه نمي دانند چيست!

غيرِ اَخم و قهر و تندي كاري آيا كرده اند؟

 

دخترت را زَجر كُش كردند هَرزه چشم ها

غربتم را سنگ و خاكستر تسلّي­ا كرده اند

 

خوب شد بابا عمو با ما نيامد تويِ كاخ

تا نبيند پاي ماها را كجا وا كرده اند

 

مهربانِ من رفيقِ تازه پيدا كرده اي

خيزرانها بر لبِ تو جشن بر پا كرده اند

 

زيور آلاتِ حرم بازيچه هايِ دختران

چند سر اسباب بازيِ پسرها كرده اند

 (علیرضا شریف)

 

************

 

 ای از سـفر برگشـته بابا، پیکرت کو؟

سـیمرغ قاف عاشـقی بال و پرت کو؟

 

بـر روی شــاخ نیـزه ها گل کرده بودی

حـالا که پـائین آمدی برگ و برت کو؟

 

از من نمی پرسی چه شد این چند روزه؟

از من نمی پرسی نشـاط دخترت کو؟

 

آوای قـــرآن خـواندنت لالای ام بود

قربان قرآن خواندن تو، حنجرت کو؟

 

لب های من مثـل لبت دارد ترک ها

با این لب عطشان بگو آب آورت کو؟

 

کاری ندارم که چه شد موی سر من

اما بگو بـابـای من موی ســرت کو؟

 

می گفت عمه با عمامه رفته بودی

حـالا بگو عمـامه ی پیغمبــرت کو؟

 

بـابـا ، سراغ از گوشـوار من نگیری!

من از تو پرسیدم مگر انگشترت کو؟

 

این چند روزه هر کسی سوی من آمد

فریاد می زد خارجی پس زیورت کو؟

 

بعد از غروب واقعه همبـازی ام نیست

خیلی دلم تنگش شده، پس اصغرت کو؟

 

آن شب که افتادم ز نـاقه بر روی خاک

حوریه ای دیدم شبیـه مادرت، کو (که او)

 

با گوشه ی چادر برایم روسری ساخت

می گفت ای دردانه ی من، معجرت کو ؟

 

دیگر بس است این غصه ها آخر ندارد

من را ببــر، گــر چه کبــوتر پر ندارد

 (مصطفی هاشمی نسب)

 

**************************

 

 سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد

حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد

 

 حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی

در هاله‌ای از گیسویی خاکستری باشد

 

دختر دلش پر می‌کشد، بابا که می‌آید،

موهای شانه کرده‌اش در معجری باشد

 

ای کاش می‌شد بر تنش پیراهنی زیبا ...

یا لااقل پیراهن سالم‌تری باشد

 

 سخت است هم شیرین زبان‌ باشی و هم فکرت

پیش عموی تشنه‌ی آب آوری باشد

 

با آن‌همه چشم انتظاری باورش سخت است

سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد

 

شلاق را گاهی تحمل می‌کند شانه

اما نه وقتی شانه‌های لاغری باشد

 

اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد

دور و برِ گم گشته‌ی بی‌یاوری باشد

 

خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد،

چشمش به دنبال علی اصغری باشد

 

وای از دل زینب که باید روز و شب انگار

در پیش چشمش روضه‌های مادری باشد

 

وای از دل زینب که باید روضه‌اش امشب

«بابا ! مرا این بار با خود می‌بری؟» باشد

 

بابا ! مرا با خود ببر، می‌ترسم آن بدمست

در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد

 

 باید بیایم با تو، در برگشت می‌ترسم

در راه خار و سنگ‌های بدتری باشد

 

باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه

شاید برای او شب راحت تری باشد؟

 (قاسم صرافان )

 

اين مقاله تا چه اندازه براي شما مفيد بوده است؟

 12345 
ضعيفعالي
توضیحات شما . (اختياري)

ميانگين آرا :0.0 از 5 امتياز است.


12345
0 : تعداد کل آرا ارسال شده
-1 108803 -1 -1

سینما
ادبیات
کتاب و کتابخوانی
هنری
  
 
ارسال به دوستان


در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




 
صفحه اصلی | اخبار و رویداد ها | مجموعه مطالب | اردبیل شناسی | صدرا | مسابقات | تماس با ما
Copyright 2009 Tebyan Branch Of Ardebil Province. All rights reserved.
Web Design : WebHouse